تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic تازه های سینما
تازه ترین خبرها از سینما
"روز برمی‌آید"؛ فیلمی با یک موضوع نه چندان تازه

 

فیلم سینمایی "روز برمی‌آید" ساخته بیژن میرباقری که روی پرده سینماها است، اثری اقتباسی و متکى بر هویت دوگانه شخصیت‌ها به شمار می‌رود که باز شدن زودهنگام گره‌ها و موضوع نه چندان تازه آن فرصت تأثیرگذاری را از فیلم می‌گیرد.

 میرباقری در دومین فیلم بلند سینمایی خود تلاش کرده با تکیه بر یک نمایشنامه خارجی نگاهی داشته باشد به اقتباس در سینمای ایران که در همه دوران کمتر مورد توجه فیلمسازان قرار گرفته است.

این فیلمساز پس از کسب موفقیت در عرصه فیلم کوتاه، اولین گام برای ورود به سینمای حرفه‌ای را با ساخت "ما همه  خوبیم" برداشت. فیلم بر اساس فیلمنامه‌ای از مژگان فرح‌آورمقدم به گونه‌ای موجز و جزئی‌نگر زندگی یک خانواده طبقه متوسط را تبدیل به اثری گرم کرد و اولین گام میرباقری را به عنوان اثری محکم و حساب‌ شده در کارنامه‌اش ثبت کرد.

میرباقری در "روز برمی‌آید" با تکیه بر نمایشنامه "دوشیزه و مرگ" آریل دورفمان که رومن پولانسکی نیز بر مبنای آن فیلمی ساخته، اثری می‌سازد که بخش عمده قوت آن در وهله اول چگونگی ایرانیزه کردن و اینجایی کردن موقعیت و بستر اصلی قصه است.

"مرگ و دوشیزه" پولانسکی در حال و هوای جریان‌های انقلاب آمریکای لاتین می‌گذرد و میرباقری در اولین گام برای ایرانی کردن این بستر و واقعی کردن مواجهه یک زندانی سیاسی و بازجوی سابقش در زمان حال، مقطع پر التهاب و شناسنامه‌دار نزدیک به انقلاب را برای گذشته کاراکترهای اصلی انتخاب کرده است. 

به این ترتیب هر چند کلیت فیلم در زمان حال و در خانه‌ای در طبیعت شمال می‌گذرد، اما این گذشته تاریخی است که رویارویی سه کاراکتر اصلی را پیش برده و در هر مقطع چرخش قدرت بین آنها را واجد پتانسیل درام و البته منطقی از جنس رئالیسم و واقعگرایی می‌کند.

"روز برمى‌آید" با سفر نابهنگام زوج فروغ و جلال (یکتا ناصر - امیر آقایی) آغاز مى‌شود. سفری که در کنار همه اتفاقات بیرونی قرار است این زوج را به شناختی تازه تر از هم و بخصوص در موقعیت رویارویی میانی آنها را به شناختی تازه‌تر از خودشان هم برساند.

در چنین فیلمنامه‌اى که به نوعى با چرخش بازى و هویت دوگانه شخصیتها سر و کار داریم، طبعاً نحوه معرفى شخصیت‌ها در بخش ابتدایی اهمیتى ویژه پیدا مى‌کند. بخصوص که شخصیتها محدود به سه کاراکتر اصلی فروغ، جلال، مهندس دانشور (داریوش فرهنگ) و شخصیت فرعى مأمور پلیس محلى (مهران رجبی) است.

در مقطع ابتدایی سفر بدون آنکه به پیشینه فروغ و جلال اشاره شود، فقط به زمان طولانى اشاره مى‌شود که آنها با هم به سفر نرفته‌اند. همچنین وجود اسلحه داخل داشبورد که این مورد در کنار تلفن ضرورى جلال از بین راه، به نوعى شغل حساس او را یادآور مى‌شود. فروغ هم به عنوان زنى با پیچیدگی و بحران روحى معرفى مى‌شود که به توصیه پزشک براى استراحت به ویلاى خارج از شهر آمده است.

ویلای شمال مکانى است که مواجهه حیاتى فیلم در آن اتفاق مى‌افتد. فیلمساز براى ایجاد فضاى لازم و زمینه‌سازى هسته ملتهب ماجرا، چند کد درونى مى‌دهد که به نوعى احساس خطر و نگرانى را به قصه تزریق مى‌کند.

مانند حرف‌های جلال به فروغ که ویلا را جاى امن و راحتى مى‌داند که کسى نمى‌تواند مزاحمشان شود، دیالوگ او هنگام ترک ویلا در حالیکه محیط را امن مى‌داند ولى اسلحه را به فروغ مى‌سپارد و حتى مأمور محلی که تأکید مى‌کند با وجود او هیچ مزاحمى نمى‌تواند آن اطراف پیدایش شود.

اینها همه نشانه‌هایى است در جهت تأکید بر امنیت و آرامشى که باید در آن مکان باشد، ولى در واقع نیست و حضور یک تازه وارد ناامنى و تشنج را با خود به موقعیت مى‌آورد. مهندس دانشور یا همان بازجوی سابق فروغ در زندان، تازه‌واردى است که حضور ناخواسته‌اش پرده از گذشته فروغ برمى‌دارد و موقعیت به ظاهر با ثبات ابتدایى به صحنه یک گروگانگیرى و بازجویى دیرهنگام تبدیل مى‌شود.

"روز برمی‌آید" از وجه ساختار روایی و نقطه‌گذاری آغاز و پایان تلاش کرده موتیفی بسازد که با تکرار در دو مقطع زمانی مفهومی فراتر پیدا کند. فیلم با سکانس داخل ماشین آغاز مى‌شود که جلال به طرف صندلى عقب برمى‌گردد و از فروغ مى‌پرسد چند سال است با هم سفر نرفته‌اند؟ زن بدون آن که دیده شود دستش را روى شیشه ماشین مى‌گذارد و می‌گوید، پنج سال است.

سکانس پایانى فیلم با چند تغییر در موقعیت اولیه، همین طراحى را دارد. با این تفاوت که آنها در راه بازگشت هستند، فروغ تیر خورده و امیدى به زنده بودنش نیست و دست خونى‌اش را روى شیشه مى‌کشد و... البته مهمتر از همه این که نگاه جلال به همسرش به عنوان یک بیمار متوهم روحى تغییر کرده است.

در فاصله این دو سکانس و مواجهه بخش میانى آنچه بیش از هر چیز برجسته مى‌شود نوعى موازنه قدرت و تغییر موقعیت فروغ و مهندس به عنوان بازجو و متهم است. فیلم در این بخش از ساختاری قابل پیش‌بینى استفاده مى‌کند و متکی بر اصولى است که هر چند جایگاه کلاسیک‌وار خود را حفظ می‌کنند اما نیاز به بازنگرى دارند تا مخاطب را از حدس زدن پایان بازداشته و غافلگیرى خاص را براى او تدارک ببیند.

از همان ابتدا قابل پیش‌بینی است که فروغ دچار توهم نشده و مهندس را درست شناخته، همانطور که زنبوردارى، غذا بردن براى سگ، اطلاعات گیاه‌شناسى و... مهندس هم نمى‌تواند او را از چهره یک بازجو با خلق و خوى حیوانى متمایز کند.

مشخص است که تمارض مهندس به وخامت حالش براى فرستادن جلال به خانه براى آوردن قرص، تنها ماندن با فروغ و گیر انداختن او است و ... اما هیچیک از این بدیهیات توجه جلال را جلب نمی‌کند که هم فروغ را بهتر مى‌شناسد و هم شغلی حساس در ارتباط با وکالت و چنین مسائلى دارد.

اینجاست که جلو افتادن مخاطب از فیلم منطق کلی کار را زیر سؤال مى‌برد و پرداخت و طراحى‌هاى انجام شده را بی‌اساس  مى‌کند. "روز بر مى‌آید" فیلمى است متکى بر هویت دوگانه شخصیتها و بازی با این وجوه، اما لو رفتن آنها و باز شدن زودهنگام گره‌های فیلم در کنار موضوعی نه چندان تازه و بدیع تأثیرگذاری را به دنبال ندارد.

فیلم "روز برمی آید" دومین فیلم بیژن میرباقری پس از "ما همه خوبیم" و اقتباسی از رمان "دوشیزه و مرگ" آریل دورفمان است که رومن پولانسکی نیز فیلمی بر اساس آن ساخته است. فیلم قصه زنی را روایت می کند که قبل از انقلاب در زندان بوده و به همراه همسرش برای استراحت به نقطه‌ای کوهستانی می‌رود. اما آنجا با مردی برخورد می کند که بازجوی او در زندان بوده است.

داریوش فرهنگ، یکتا ناصر، ناصر آقایی و مهران رجبی بازیگران این فیلم هستند که به تهیه‌کنندگی سعید شاهسواری در گروه فیلم و سریال شبکه سوم سیما ساخته شده است. "روز برمی آید" از چهارشنبه 13 شهریور در گروه سینمایی آزاد اکران شده است.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 21:2  توسط مریم و نازی | 
به بهانه اکران "دیوار"
توجه طالبی به مسائل کودک و نوجوان از زاویه خاص
مولفه مشترک کارنامه محمدعلی طالبی که فیلم سینمایی "دیوار" را بر اکران سینماها دارد، توجه خاص به مسائل کودکان و نوجوانان از زاویه‌ای خاص است که کمتر دغدغه گیشه و فروش دارد.

به گزارش خبرنگار مهر، طالبی فارغ‌التحصیل رشته سینما از دانشکده هنرهای دراماتیک دانشگاه تهران است و فعالیت هنری خود را از سال 1365 به عنوان دستیار کارگردان در تولیدات تلویزیون و کارگردان فیلم‌های مستند آغاز کرد.

او علاوه بر نگارش فیلمنامه آثار خودش به طور مستقل یا همکاری مشترک، فیلمنامه‌هایی برای دیگر فیلمسازان هم نوشته که از آن جمله می‌توان به فیلم "نشانی" فریدون حسن‌پور اشاره کرد. مولفه مشترک در کارنامه 10 فیلمی محمدعلی طالبی علاقه خاص او به موضوعات کودکان و نوجوانان است که البته از زاویه نگاهی خاص که کمتر دغدغه گیشه و فروش دارد. 



پشت صحنه فیلم "دیوار"

به همین دلیل است که برخی از آثار او یا به گونه‌ای مهجور اکران شده و یا اصلاً به نمایش درنیامده‌اند. هر چند او در فیلم آخر خود به گونه‌ای این رویکرد را شکسته و با زاویه نگاهی که برای نزدیک شدن به موضوع جذاب محوری انتخاب کرده و همچنین حضور بازیگران حرفه‌ای، گیشه و مخاطب را مورد توجه خاص قرار داده است.

"شهر موش‌ها" در سال 1364 اولین فیلم او با کارگردانی مشترک مرضیه برومند است. فیلمی بر مبنای فیلمنامه احمد بهبهانی که تحت تأثیر موفقیت مجموعه کودکانه "مدرسه موش‌ها" شکل گرفت و به نوعی استقبال از آن قابل انتظار بود. البته این وجه نمی‌تواند ارزش کارگردانی سینمایی این فیلم را کمرنگ کند که توانست حضور این شخصیت‌های عروسکی آشنا را بر پرده عریض سینما باورپذیر و جذاب کند.

در این فیلم کاراکترهایی که به واسطه تلویزیون برای مخاطبان آشنا بودند در موقعیتی ویژه و متناسب با یک اثر سینمایی قرار گرفتند. هر چند تعاریف شخصیت‌ها و رفتارهای آنها قابل پیش‌بینی بود ولی این قصه مستقل با تکیه بر مفاهیم اخلاقی و ... که باید یک اثر کودک داشته باشد توانست همچنان مخاطب را به سالن سینماها بکشاند. مخاطبانی که فقط کودکان نبودند و بسیاری از بزرگسالان نیز مشتاق دیدن ماجرای تازه‌ای از این اجتماع موش‌ها بودند.

این بار داستان محوری مهاجرت موش‌ها به شهر بزرگ بود آن هم به دلیل حضور یک گربه‌. به این ترتیب موضوع مهاجرت که در دهه شصت در کشورمان بسیار مطرح بود، در تعامل با اجتماع موش‌ها از شعار و پیام مستقیم فاصله گرفت. بعلاوه مفاهیمی چون دفاع، همکاری و همیاری برای بیرون راندن دشمن و در نهایت غلبه بر گربه حتی بدون در نظر گرفتن تعابیر فرامتنی توانستند مخاطبان بسیاری را به سینماها بکشانند. فیلمی که هنوز هم در خاطره جمعی کودکان دیروز و امروز که بواسطه تکنولوژی جدید آن را می‌بینند نقش بسته است.

"خط پایان" در سال 1364 با فیلمنامه‌ای مشترک از طالبی و سیدغلام موسوی ساخته شد و از معدود فیلم‌های ورزشی سینمای ایران است که به ورزش دوچرخه سواری می‌پردازد و بر محور الگوی آشنا این گونه آثار شکل گرفته است. فیلم با نگاهی انتقادی به شرایط دوران قبل از انقلاب این بار از منظر رقابت‌های ورزشی به آن می‌پردازد.

حضور زوج ایرج طهماسب و حمید جبلی و بازیگرانی چون پرویز پورحسینی از نگاه حرفه‌ای طالبی به بازیگری در سینما می‌آید که در آثار بعد خود کمتر مورد توجه قرار داد. طالبی در این فیلم جذابیت‌های بالقوه یک فیلم ورزشی را مد نظر قرار داد و توانست فیلمی متعارف بسازد که به دلیل بی‌مهری سینمای ایران به آثار ورزشی هنوز هم قابل ارجاع است.

"برهوت" در سال 1367 با فیلمنامه‌ای مشترک از طالبی و علی صمیمی‌زاد ساخته شد. فیلمی که سرآغاز فیلم‌های به نوعی مهجور این فیلمساز بود. داستان آموزگاری شمالی که به کویر می‌رود و تصمیم می‌گیرد به کمک شاگردانش روستا را با کاشتن گیاه و سبزه از توفان شن نجات دهد تا شبیه زادگاهش شود. حسین محجوب، فاطمه معتمدآریا و مرحوم عطاالله زاهد از بازیگران این فیلم بودند که در آن سال‌ها هنوز وجهه کنونی بازیگری را نداشتند.

"چکمه" در سال 1371 با فیلمنامه‌ای از خودش ساخته شد. فیلمی با تعلق به گروه فیلم درباره کودک که توانست موفقیت‌های جهانی برای طالبی به همراه داشته باشد. موضوع ساده و انسانی فیلم که با محوریت یک قهرمان کودک پیش می‌رود به نوعی همراهی مخاطب را با فضاهای رئال و بازی‌های واقعی می‌طلبد.

تشخیص درست طالبی از قصه و حضور نابازیگران کمک کرده فیلم با فاصله گرفتن از وجه اغراق شده نمایشی به گونه‌ای خاص از سینما نزدیک شود و مسئله کودک قهرمان را هر چند در حد پیدا کردن یک لنگه چکمه، بدل به مسئله محوری مخاطب کند که تعریف درست آن همان مخاطب بزرگسال است. هر چند در این میان مفاهیم انسانی نیز مد نظر قرار گرفتند تا مخاطب کودک هم با آن ارتباط برقرار کند.



نشست جشنواره‌ای فیلم "دیوار"

"چکمه"  پروانه زرین بهترین فیلم، پروانه زرین و دیپلم افتخار بهترین بازیگران نوجوان را از هشتمین جشنواره فیلم کودک و نوجوان، فیل نقره‌ای بهترین کارگردانی از جشنواره بین‌المللی فیلم کودکان هند، جایزه فیلم منتخب تماشاگران از جشنواره بین‌المللی فیلم کودکان وین، جایزه بهترین فیلم جشنواره بین‌المللی فیلم سانفرانسیسکو و ... را از آن خود کرد.

"تیک تاک" در سال 1371 با فیلمنامه‌ای مشترک از طالبی و هوشنگ مرادی کرمانی ساخته شد. فیلمی با قهرمانی یک کودک که بیشتر برای مخاطب بزرگسال مناسب است و در گروه آثار درباره کودک جای می‌گیرد. در این فیلم جابجا شدن یک ساعت ماجراهایی را رقم می‌زند که در نهایت باعث نزدیکتر شدن دو همکلاس بر بستری دراماتیک می‌شود.

طالبی در این فیلم هم از حضور بازیگران حرفه‌ای صرفنظر کرد و به نابازیگران اکتفا کرده که باز هم تشخیصی متناسب با نیاز قصه و جنس خاص فیلم است. "تیک تاک" توانست سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه و جایزه ویژه هیئت داوران از دوازدهمین جشنواره فجر، جایزه بهترین فیلم از جشنواره فیلم رشد و ... را به خود اختصاص دهد.

"کیسه برنج" در سال 1375 با فیلمنامه‌ای مشترک از طالبی و هوشنگ مرادی کرمانی ساخته شد. فیلم داستان همراهی یک پیرزن و کودک پنج ساله برای رسیدن به خواسته‌هایشان است. همراهی که منجر به گم شدن آنها در معابر شلوغ شهر می‌شود و مردم در صدد کمک برمی‌آیند.

این فیلم هم در راستای چند فیلم اخیر طالبی داستانی ساده با گرهی به نظر کوچک دارد که به گونه‌ای منطقی و کمرنگ دراماتیک شده است. "کیسه برنج" جایزه ویژه هیئت داوران برای بهترین کارگردانی و پروانه زرین بهترین فیلم جشنواره فیلم‌های کودکان و نوجوانان، جایزه نقدی جشنواره بین‌المللی فیلم رن، دیپلم افتخار بهترین فیلم جشنواره رشد و ... را از آن خود کرد.

"بید و باد" در سال 1377 با فیلمنامه‌ای از عباس کیارستمی ساخته شد. فیلم که به پیروی از نام نویسنده‌اش فضایی مشابه آثار کیارستمی دارد. داستان فیلم درباره پسربچه‌ای است که برای شکستن شیشه کلاس تنبیه می‌شود تا شیشه را نینداخته سر کلاس نیاید. مشکل هم از جایی به وجود می‌آید که در این روستا شیشه‌بری وجود ندارد و او باید راهی طولانی را برای این منظور طی کند.

"تو آزادی" در سال 1379 با فیلمنامه‌ای از خودش ساخته شد. فیلمی که به مسائل خاص نوجوانان در کانون اصلاح و تربیت می‌پردازد و از حضور بازیگران حرفه‌ای چون عبدالرضا اکبری و پریوش نظریه بهره برده است. فیلم به زندگی دو نوجوان می‌پردازد که در آستانه آزادی هیچکس به استقبالشان نیامده و همراهی مدیر کانون برای سر و سامان دادن به وضعیت آنها بهانه‌ای می‌شود برای نقب زدن به زندگی و سرنوشت تلخ آنها. فیلمی که در انتها آنها را به فضایی مستعد بازگشت به همان کانون رها می‌کند.

"سرخی سیب کال" در سال 1384 با فیلمنامه‌ای مشترک از طالبی و محمدرضا کاتب ساخته شد. فیلم درباره نوجوانی است که زندگی آرام در کنار مادر و برادرش دارد و وقتی مادرش در موقعیت ازدواج مجدد قرار می‌گیرد این آرامش از بین می‌رود. او در این تجربه به درکی عمیق‌تر از زندگی می‌رسد. شیرین بینا از بازیگران حرفه‌ای حاضر در این فیلم است که در بیستمین جشنواره کودک و نوجوان به نمایش درآمد.

"ماه شب چهارده" در سال 1384 با فیلمنامه‌ای مشترک از طالبی و محمدرضا کاتب ساخته شد. این فیلم ابتدا در قالب یک مجموعه تلویزیونی 13 قسمتی بر اساس کتابی از هوشنگ مرادی کرمانی ساخته شد و یک نسخه سینمایی هم از آن تهیه شد. داود رشیدی و شیرین بینا از بازیگران آن هستند.



دیوار

"دیوار" داستان تلاش دختری به نام ستاره است که می‌خواهد حرفه پدرش را که در دیوار مرگ یک شهربازی موتورسواری می‌کرده، پس از مرگ او ادامه دهد. گلشیفته فراهانی، مهرداد صدیقیان، آزیتا حاجیان، محمد کاسبی، معصومه میرحسینی و منوچهر آذری بازیگران فیلم هستند. 

طالبی و شیرین بینا فیلمنامه‌نویسان،‌ حسین جعفریان مدیر فیلمبرداری، بهمن اردلان صدابردار، عبدالله اسکندری طراح چهره پردازی، محسن آهنگری طراح صحنه و لباس، محمد علینقی کنی مدیر تولید، میترا محاسنی عکاس و هارون یشایایی تهیه‌کننده "دیوار" هستند.

"دیوار" در بخش مسابقه بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر به نمایش درآمد و از چهارشنبه دوم مردادماه در گروه سینمایی "آفریقا" جایگزین "زن‌ها فرشته‌اند" شد.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 10:48  توسط مریم و نازی | 
يک بعدازظهر تابستاني در پشت صحنه فيلم «بي پولي» ساخته «حميد نعمت الله»
بي پول هاي رسوا...



خيلي ها منتظر بودند که سازنده مستعد فيلمي چون بوتيک- که در روزهاي نمايش اش در جشنواره بيست و دوم کسي اميدي به آن نداشت و فقط به خاطر کنجکاوي از تيم بازيگري اش به ديدن آن نشستند و ناگهان خود را با شاهکاري کوچک رخ به رخ ديدند - يک بار ديگر دست به ساخت فيلمي بزند که خاطره و لذت خوش فيلم «بوتيک»اش يک بار ديگر زنده شود و «حميد نعمت الله» يک بار ديگر پشت دوربين برود... و حالا اين روزها رسيده است. دليل براي اينکه فکر کنيم «بي پولي» فيلم خوبي خواهد شد بسيار است، شايد اولين دليل اميدمان اين باشد که «حميد نعمت الله» باسابقه يي که از خود ساخته، فيلم را جلوي دوربين برده است. اين اولين اميد ماست. دليل دوم هم، يک جورهايي به همين يکي وصل است؛ فيلم را برادران شايسته در هدايت فيلم تهيه مي کنند. دليل ديگر، اما کنجکاوي است. کنجکاوي ديدن زوج ليلا حاتمي و بهرام رادان، زوجي سخت متفاوت که اول بار در «حکم» مسعود کيميايي ديديدم شان و با اينکه رابطه شان محور فيلم نبود، حضورشان متفاوت جلوه مي کرد و همين، اين اميد را ايجاد مي کند که تمرکز روي آنها در «بي پولي» نتيجه - حتي - بهتري حاصل آورد.

البته فقط هم اميد نيست. ترس هم هست. نمي دانم اين «کمدي» چه آفتي است که به جان فيلمسازان ما افتاده. آخر چرا کارگردان باهوش و خوش قريحه يي مثل «نعمت الله» بعد از فيلم درخشان، تلخ و سياه «بوتيک» چند سال صبر کرده و آن وقت سراغ يک فيلم کمدي مي رود؟ هر چند موضوع فيلم و بازيگرانش مي تواند باعث دلگرمي مان به سرنوشت فيلم باشد ولي اين قضيه طنز و کمدي کمي وصله ناجوري به نظر مي رسد و مي ترسيم نتيجه کار يکباره مثل پتکي همه اميدها و دلبستگي هايمان و حسابي که روي «نعمت الله» باز کرده ايم را توي سرمان بکوبد. اين بيم و اميدها با ما خواهد بود تا زمان تماشاي فيلم که به احتمال زياد در بخش مسابقه فيلم هاي اول و دوم جشنواره بيست و هفتم فجر خواهد بود و ما تا آن روز بدون فکر کردن به ترس هايمان منتظر رودررويي با اثري درخشان همانند «بوتيک» عزيزمان مي مانيم.

«حميد نعمت الله» که در فيلم هاي «ضيافت» و «مرسدس» دستيار مسعود کيميايي بوده و با ايرج قادري در فيلم «مي خواهم زنده بمانم» همکاري کرده است شهريور 81 اولين فيلم بلند سينمايي اش به نام «بوتيک» را با فيلمنامه يي نوشته خودش و با حضور بازيگراني چون محمدرضا گلزار، گلشيفته فراهاني، حامد بهداد، رضا رويگري، افسانه چهره آزاد و تعداد زيادي از بازيگراني که تا پيش از آن هيچ نقطه درخشاني در پرونده کاري شان نداشتند جلوي دوربين برد؛ «گلزار» که به جز قيافه خوبش به بي استعدادي شهره بود در اين فيلم با چهره سرد و آشفته اش درخشيد. گلشيفته فراهاني 17ساله که «درخت گلابي» را بازي کرده بود با «بوتيک» ستاره نوجوان سينما و محبوب نسل سومي ها شد.

حامد بهداد که يک نقش مثبت معمولي در فيلم «آخربازي» را از او ديده بوديم با «بوتيک» شد حامد بهدادي که لقب مارلون براندوي جديد را با خود يدک کشيد. رضا رويگري که با بوتيک دوباره احيا شد. افسانه چهره آزاد که بوتيک تنها نقطه عطف کارنامه اش شد و همه بازيگران ديگري که بهترين نقش آفريني عمرشان را در «بوتيک» ثبت کردند تا حميد نعمت الله و فيلمش به پديده جشنواره بيست و دوم تبديل شوند و سيمرغ بلورين بهترين فيلم اول جشنواره سال 82، تنديس زرين بهترين کارگردان هشتمين جشن خانه سينما و جايزه بهترين کارگردان و فيلمنامه نويس انجمن نويسندگان و منتقدان سينمايي در سال 83 را نصيب «بوتيک» کنند. اما «نعمت الله» که بعد از بوتيک همه منتظر فيلم بعدي اش بودند چند سالي به اجبار يا اختيار از صندلي کارگرداني فاصله گرفت و در زمينه فيلمنامه نويسي و ساخت فيلم مستند به فعاليت پرداخت تا اينکه بالاخره اوايل سال گذشته خبرهايي در مورد فيلمنامه يي با عنوان «بي پولي» به گوش رسيد که نام «حميد نعمت الله» را در مقام نويسنده و کارگردان يدک مي کشيد. البته ظاهراً ايده و طرح اوليه از «نعمت الله» بود و «هادي مقدم دوست» در نگارش فيلمنامه با او همکاري داشت. به هر حال بعد از تکميل فيلمنامه و دريافت پروانه ساخت در شهريور سال گذشته مصطفي شايسته (تهيه کننده بوتيک) تهيه کنندگي «بي پولي» را به عهده گرفت و فيلم رسماً وارد مراحل پيش توليد شد. بهرام رادان اولين بازيگري بود که حضورش در «بي پولي» قطعي شد و پس از آن اسامي ديگر بازيگران از جمله ليلا حاتمي در نقش مقابل بهرام رادان اعلام شد. در اين ميان اعلام نام «حامد بهداد» در ليست بازيگران بيشتر از بقيه خبرساز شد، چرا که با بازي درخشان و تاثيرگذار «بهداد» در «بوتيک» خيلي ها در انتظار همکاري مجدد او و حميد نعمت الله بودند تا دوباره شاهد شاه نقش ديگري از اين بازيگر بااستعداد باشند اما اين همکاري به دلايلي که ظاهراً گرفتاري هاي کاري «حامد بهداد» عنوان شد شکل نگرفت تا در نهايت حسرتي براي دوستداران سينما و شايد بهداد و نعمت الله به همراه بياورد. سرانجام پس از تکميل عوامل پشت دوربين و بازيگران «نعمت الله» با پشت سر گذاشتن پيش توليدي نسبتاً طولاني و خبرساز اوايل خرداد امسال دومين فيلمش را با مضموني اجتماعي و طنز در خيابان شيخ بهايي تهران جلوي دوربين برد. «بي پولي» يک مقطع زماني دو ساله از زندگي يک زوج جوان به نام هاي ايرج (بهرام رادان) و شکوه (ليلا حاتمي) را به تصوير مي کشد که در ابتداي ازدواج شان زندگي خوب و نسبتاً راحتي دارند اما در آستانه تولد اولين فرزندشان و در اثر اتفاقي مرد دچار ورشکستگي و بيکاري مي شود که در ابتدا موضوع را خيلي جدي نمي گيرد و تصور مي کند با موقعيتي که دارد دوباره کارش درست مي شود و دوران بيکاري و بي پولي اش تمام مي شود، اما اين دوران طولاني و وضعيت زندگي آنها پيچيده و بغرنج مي شود و بايد راه چاره يي بينديشند.

بی پولی



آدم بي پول عين آدم عملي مي مونه...

سوار بر آسانسوري نامطمئن و زهوار دررفته راهي طبقه هفتم ساختمان کمال الدين بهزاد در تقاطع خيابان 16 آذر و بلوار کشاورز مي شوم. ساعت 30/2 بعدازظهر دوشنبه دهم تير است و من با هماهنگي محمد شايسته (مديرتوليد بي پولي و جوان ترين عضو کمپاني هدايت فيلم) براي تهيه گزارش به اين ساختمان قديمي آمده ام. وقتي به طبقه هفتم مي رسم با خودم مي گويم اين همان جايي است که به درد فيلم «حميد نعمت الله» مي خورد. لوکيشن هاي بوتيک را يادتان است. خانه مجردي جهانگير (گلزار) و رفقايش که قديمي و بي در و پيکر بود يا خانه مهرداد (حامد بهداد) و زن 10 سال بزرگ ترش (چهره آزاد) که آن هم قديمي و به هم ريخته بود. خانه اتي (گلشيفته فراهاني) هم که اصلاً توي قبرستان بود. فقط خانه شاپوري (رضا رويگري) لوکس و مرتب بود که اتفاقاً شخصيت منفي فيلم هم بود. انتخاب لوکيشن ها در بوتيک از اين نظر واقعاً شاهکار بود.

حالا در اتاق هاي تودرتوي اين ساختمان قديمي، نعمت الله سکانس هاي مربوط به دفتر «منصور» يکي از دوستان نزديک «ايرج» را با بازي امير جعفري جلوي دوربين مي برد. روي برگه يي که روي ديوار سالن چسبانده اند اين موارد نوشته شده؛ روز- داخلي- دفتر منصور، بازيگران؛ بهرام رادان (ايرج)، امير جعفري (منصور)، فرهاد شريفي (دولتشاهي)، بابک حميديان (شاهرخ)، سيامک انصاري (بهروز)، علي سليماني (رحيم)، نادر فلاح (احمد رنجبر)، وحيده دلجو (منشي) و مقابل هر يک از اسامي ساعت حضور و گريم شان را قيد کرده اند که اکثراً از 30/6 صبح حاضر شده اند بنابراين زماني که من آنجا رسيدم بازي چند نفرشان تمام شده بود و در حال خداحافظي از گروه بودند. البته «بهرام رادان» و «امير جعفري» هنوز چند ساعتي کار داشتند. يکي از اتاق هاي نسبتاً بزرگ واحد هفت را به عنوان دفتر کار منصور طراحي کرده اند. روي در و ديوار اتاق انواع تابلوهاي تبليغاتي کرم هاي ضدآفتاب و لوازم آرايشي و بهداشتي به چشم مي خورد و داخل قفسه هاي دور تا دور اتاق نيز پر است از شامپو و کرم پودر و ادوکلن و لوازم آرايشي. ظاهراً منصور کارش پخش و فروش لوازم آرايشي آن هم از نوع مارکدار و خارجي اش است و اين اتاق پررنگ و لعاب هم دفتر کار اوست که محل تردد شرکا و رفقايش از جمله «ايرج» است که ظاهراً بر سر مسائل مالي با هم به مشکل برخورده اند. عليرضا زرين دست دوربين اش را داخل دستشويي آپارتمان قرار داده و نعمت الله با «رادان» و «جعفري» ديالوگ ها و حس ادا کردن آنها را مرور و تمرين مي کند. ظاهراً در اين صحنه ساعت نسبتاً گران قيمت «ايرج» درون چاهک توالت افتاده و «منصور» کمک مي کند که آن را بيرون بياورد.

در همان حين نيز ديالوگ هايي نسبتاً طولاني بين شان رد و بدل مي شود.

ايرج با لحني شاکي و دلخور رو به منصور؛ بيا، درش بيار...

(منصور در حالي که مي خواهد ايرج را آرام کند به سمت دستشويي رفته و در را مي بندد.)

ايرج که همچنان عصباني است، مي گويد؛ منصور يه ميليون منو که برا ژاپن رفتنت بليت گرفتمو هم بايد پس بدي ها... عوض پول مواد قرضتو بده، چکي رو که اون سال بهم دادي رو بذارم اجرا؟ آره...

منصور؛ بيا اينور... (آهسته حرف مي زند) من که مي دونم اوضاعت به هم ريخته... ايرج متحير او را نگاه مي کند.

منصور؛ مي دونم نمي خواي کسي بفهمه...

اشاره به دفتر مي کند؛ پاشو روزا بيا اينجا... اينجا من دارم با اين بابا(دولتشاهي) بعد اينکه مغازه تو ايران زمينو از دستم درآوردن اينجارو با هم اجاره کرديم، جواب نداد. اما زد صاحابش مرد. ديگه ما اجارش از گردنمون باز شد. نقد بدن مفت دست ماس. بيا اينجا تلپ شو کسي آمارتو نگيره، تو بيکاري مي خواي کسي نفهمه، منم هم بيکارم هم يه ذره خلاف مي کنم مي خوام کسي نفهمه... آدم بي پول عين آدم عملي مي مونه... فرق نداره... جفتشون دستشون رو بشه رسوان، رسوايي هم که رسوائيه...

منصور در حين اينکه دارد جملات آخرش را مي گويد ساعت را هم از درون چاهک توالت بيرون مي آورد و به همراه ايرج که از ديدن ساعتش در آن وضعيت مشمئزکننده حسابي چندشش شده از دستشويي بيرون مي آيند. البته ناگفته نماند امير جعفري و بهرام رادان هم براي اينکه زودتر از شر اين سکانس ناخوشايند خلاص شوند با دقت و تمرکز کافي ديالوگ هايشان را (که بخش عمده آن مربوط به شخصيت منصور است) ادا کردند و با کمترين برداشت براي گرفتن صحنه بعدي آماده شدند.

در فرصتي که پيش مي آيد با «بهرام رادان» کمي درباره نقش «ايرج» و همکاري با «نعمت الله» گپ مي زنم و از «سنتوري» و «چهار انگشتي» مي پرسم که حرف هاي جالبي مي زند و تاکيد مي کند که اينها را به عنوان مصاحبه قلمداد نکنم، اما از خلال صحبت هايش مي فهمم نقش اش در «بي پولي» را خيلي دوست دارد و در يک جمله درباره خود فيلم مي گويد؛«بي پولي درد مشترک و جهانشمولي است، اميدوارم فيلم اش هم داراي مخاطبان فراگيري باشد.»

«رادان» قول مي دهد بعد از نمايش فيلم حتماً گفت وگوي مفصلي درباره نقش اش و کلاً خود فيلم انجام دهد و من اين حرف او را به عنوان سندي مکتوب در اين گزارش مي آورم که مبادا فراموش شود.

 بی پولی

شکار پشه ها مقابل لنز

براي ضبط صحنه بعدي «رادان» لباس هايش را عوض کرده و با تي شرت و شلوار راحتي آماده بازي مي شود. امير جعفري هم با همان تي شرت و شلوار لي اش که فقط پايين اش را به بيرون تا کرده ديالوگ هايش را تمرين مي کند. ظاهراً در اين سکانس هم «رادان» ديالوگ چنداني ندارد و مثل صحنه قبلي «امير جعفري» بيشتر حرف مي زند. قضيه از اين قرار است که «ايرج» به حرف «منصور» گوش کرده و براي اينکه کسي به قضيه بيکاري او پي نبرد روزها به دفتر رفيق اش مي آيد. در اين صحنه «رادان» و «جعفري» با بي حوصلگي روي قاليچه يي که کف دفتر انداخته شده نشسته اند، البته «رادان» بالشي هم زير سرش گذاشته و دراز کشيده است و «جعفري» که مشغول جمع کردن لوازم آرايشي ريخته شده روي قاليچه است از وضعيت به وجود آمده براي خودشان حسابي شاکي است و با رفيق اش درددل مي کند.

«زرين دست» که به قول خودش آمادگي اش زبانزد خاص و عام است با حرارت خاصي اعلام آمادگي مي کند و «نعمت الله» از «رادان» و «جعفري» مي خواهد يک بار ديگر حرکات و ديالوگ هايشان را تمرين کنند. در همين حين «زرين دست» به بهرام رادان مي گويد همين طور که درازکشيده يي سرت را نزديک دوربين بياور. «رادان» وقتي سرش کاملاً زير لنز دوربين قرار مي گيرد به زرين دست مي گويد؛ آندوسکوپي است و زرين دست هم که ظاهراً در فکر انجام يکي ديگر از حرکات جادوگرانه اش است، مي گويد؛ بله آندوسکوپي است. بعد از چند بار تمرين ضبط نهايي انجام مي شود که البته پس از چند برداشت مورد تاييد «نعمت الله» قرار مي گيرد. با اينکه همه ديالوگ هاي اين صحنه برعهده امير جعفري است و اداي آنها در يک پلان طولاني کار دشواري است اما او به واسطه بازي در صحنه تئاتر به خوبي از عهده نقش اش برمي آيد و قدرت بازيگري اش را به رخ مي کشد.

(منصور در حالي که کلافه و ناراحت است يک به يک ادوکلن ها و لوازم آرايشي ريخته شده روي قاليچه را داخل کيسه نايلوني بزرگي مي اندازد و در همان حين با ايرج که روي زمين دراز کشيده و کلافه تر و دمغ تر از اوست حرف مي زند.)

منصور؛ صددفعه به اين دولتشاهي گفتم بابا تو اين دفتر منشي نمي خوايم، حرف گوش نمي کنه که، ورداشته منشي آورده اينجا، پولم نداريم بهش بديم، خب اونم حق داره شکايت کنه...

بعد از ميان وسايل ريخته شده روي زمين سشوار سفيدرنگي را برمي دارد و مي گويد؛ اينا سشواراي خوبين، اين آخريشه...

و ادامه مي دهد؛ اي بابا عصري بايد با سيمين و بچه ها بريم خونه خواهرش تو ميني سيتي، فقط 10 هزار تومن پول آژانسمون مي شه... اي خدا ما رو از اين فلاکت نجات بده.

بعد ادوکلن چارلي را برمي دارد و کمي از آن را در هوا پخش مي کند و مي گويد؛ يادش بخير ادوکلن چارلي، ايرج جون يادت مياد اينارو، قديما اينا واسه خودشون برو بيايي داشتن، اون ژيگول شيطونا مي زدن...

(ايرج با بي تفاوتي از روي بالش نيم خيز مي شود و ادوکلن را از منصور مي گيرد و کمي از آن را به روي لباسش مي زند.)

منصور دوباره به حرف هايش ادامه مي دهد؛ دختر

منشي يه ساکت شده، حتماً داره گريه مي کنه، هر وقت گريه مي کنه ساکت مي شه، کلاً خيلي گريه مي کنه... آخي طفلکي...

بعد رو به ايرج مي گويد؛ بده من ادوکلن رو، همين يه دونه مونده... ايرج همچنان به رو خوابيده و با يک پشه کش باتري دار که شبيه چوب بدمينتون است دارد پشه ها و مگس هاي دوروبرش را قلع و قمع مي کند.

براي گرفتن صحنه شکار پشه ها يکي از افراد پشت صحنه مقداري کاغذ ريز را درون چوب پشه کش مي ريزد که با تکان دادن آن صدايي شبيه به ترکيدن پشه ها و مگس ها به گوش مي رسد. «زرين دست» از «رادان» مي خواهد چند بار دستگاه پشه کش را زير لنز دوربين اش به چپ و راست تکان بدهد تا موقعيت سردرگمي و مسخره يي را که ايرج و منصور در آن گرفتار شده اند به تصوير بکشد که ظاهراً خيلي هم جذاب از کار درمي آيد و با تشکر از «رادان» رضايت خودش را اعلام مي کند.

بی پولی

چِکِ زن پوله...

بعد از پايان فيلمبرداري از «حميد نعمت الله» مي خواهم يکي از سکانس هاي فيلمنامه «بي پولي» را انتخاب کرده تا در گزارش ام بياورم و او با تاکيد بر اينکه سکانس هرچه کوتاه تر باشد براي خواننده روزنامه جذاب تر است اين سکانس را پيشنهاد مي دهد؛

سکانس 115- داخلي- روز - بالاخانه يي در بازار (ايرج در مغازه يي مقابل مردي نشسته که از سماوري چرک و کثيف در حال چاي ريختن است و پس از ريختن چاي مرد چک شکوه را برانداز مي کند...)

مرد؛ چک زنه؟ ... خوبه، چک زنته؟ هان؟ چک زن پوله، بخواد پول نشه چکو بذاري اجرا شوهره ديگه مجبور شده کليه شو بفروشه چک زنشو پاس مي کنه، راسته مي گن از بالاي 38 سال کليه نمي خرن؟،

ايرج؛ اطلاعي ندارم

مرد؛ شما چند سالته آقاجون؟

ايرج؛ 35 سال.

مرد؛ بسيار خب،

 

بی پولی

اعتماد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 15:7  توسط مریم و نازی | 
مروري بر فيلم هاي تيم برتون به بهانه سوئيني تاد
طلوع غم انگيز يک خاطره




۱-نزديک به دو دهه پيش که نوشتن درباره «فيلم هاي روز جهان» (بيشتر امريکا و کمتر بقيه دنيا) در ايران به راه افتاد و جدي گرفته شد، نگاه به سوي «کشف»ها بود. در کشف سينماي جديد تشخصي بود که همه را به خود جلب مي کرد؛ و طبعاً نسل جوان تر بيشتر. تيم برتون کشف ابتداي دهه 90 بود؛ همچنان که ويم وندرس کشف ابتداي دهه 80. کايه دو سينما در معرفي تيم برتون سنگ تمام گذاشت و در واقع او را «مصرف»کرد. کايه دهه 90 که ديگر حتي در فرانسه هم هوادار چنداني نداشت، کوشيد با استقبال از فيلم هاي موج جديد سينماي تجاري به عرصه بازگردد. غافل از آنکه تکرار فرمول حماسي کايه دو سينماي پرشور دهه 50، اين بار در بسياري موارد به شکل کمدي رخ مي داد. بيشتر «کشف»هاي اين دوره از قبيل آبل فرارا، ديويد کراننبرگ، کلينت ايستوود، عباس کيارستمي يا فيلم هايي از قبيل princes bride (راب راينر)، تا قبل از ديدن فيلم ها اعتبار بيشتري داشت؛ همچنان که دشمني بي دليل امروزشان با رقصنده در تاريکي، در حال و هواي عشق يا برگشت ناپذير هم محلي از اعراب ندارد. فيلم بتمن و بازگشت بتمن، بهانه يي بود تا تب تيم برتون براي مدتي همه را بگيرد.

هر چند مي دانم براي خيلي ها عقب نيفتادن از «فيلم هاي روز» و نوشتن نقدهاي ارژينال و يافتن نظر هاي مستقل بر اساس سايت هاي اينترنتي مجاني از ديدن خود فيلم ها اهميت بيشتري دارد، اما اگر فرصت دست داد و بازيابي فيلم هاي دهه 90 (دهه يي مهم و تاثيرگذار براي فهم ناقدانه سينما در ايران از يک سو و تغيير مسير توام با توهم سينماي ايران از سوي ديگر)ميسر شد، مي توان به تاثير پديده «کشف» با دقت بيشتري نگريست. به هر حال، گاهي کشف يک فيلمساز چندان به سبک کار و کيفيت فيلم هايش مربوط نيست. به عنوان نمونه، فروش خيره کننده و قابل پيش بيني بتمن بيش از بسياري از قوت ها و ضعف هاي فيلم هاي تيم برتون به کشف او کمک کرد.

همچنان که فروش اندک فيلم ادوارد دست قيچي (با وجود ويژگي هاي قابل بحث اش) باعث شد کمترين توجه نسبت به اين فيلم برانگيخته شود. يک تفاوت عمده فيلم هاي خوب با فيلم هاي «پرسر و صدا» اين است که در مورد فيلم هاي گروه نخست، عامل مهم فراموشي اثر ندارد و به محض بازيابي و بازخواني، کيفيت فيلم به عنوان خصيصه اصلي به ماندگاري اش ياري مي رساند اما در مورد دوم قضيه کاملاً برعکس است. فيلم هاي پرفروش و رکوردشکن مي آيند و مي روند و کمتر کسي زحمت بررسي انتقادي آنها را به خود مي دهد. کسي فيلم جيغ و دنباله هايش، مرد عنکبوتي و دنباله هايش را به ياد مي آورد؟ آيا وس کري ون و سام ريمي، نام هايي قابل بحث به حساب مي آيند؟ برگرديم و تاريخ را مرور کنيم. بازيابي تاريخي هرگز ضرري براي کسي نداشته است.

2

تقريباً تمام مطالبي که در معرفي تيم برتون چاپ مي شد (و با عرض معذرت، نود درصدشان مستقيماً و گاه حتي بدون حذف يک واو توسط منتقدان ارژينال ايراني از نشريات انگليسي و فرانسه به امانت گرفته شده بود)، چند ويژگي معين داشت؛ تاثير انيميشن، وينسنت پرايس، فيلم هاي درجه دو، برف (؟) و داستان هاي مصور بر کار تيم برتون. همه هم درست و منطقي و قابل بررسي اما چيزي که معمولاً بر جا مي ماند، اين بود (و هنوز هم هست)که نکته اصلي و قابل پيگيري در کار برتون چيست؟ طبعاً مقايسه هاي دروغين و اغراق آميز گذشته (مثل قياس او با اورسن ولز و ويليام شکسپير،؟) چاره کار نيست. يکي از مولفه هاي مهم در کار فيلمساز، تا جايي که به فيلم ها مربوط مي شود، «واقع گريزي» است. فيلم هاي او از ابزارهايي مثل طراحي صحنه، چهره پردازي و فرم بصري کمک مي گيرند تا در دور ترين فاصله نسبت به رئاليسم، داستان هاي خود را به اغراق آميز ترين شکل ممکن تعريف کنند. بر همين اساس، معمولاً و در منظري عمومي، طراحي صحنه و لباس در فيلم هاي او عنصري کاربردي و اثرگذار است (اينکه اثرگذاري اش در چه جهتي است، بحثي جداگانه است).

به عنوان نمونه، طراحي شهر و خانه ادوارد در فيلم ادوارد دست قيچي، يا دکورهاي ويکتوريايي سوئيني تاد که فضاي گرفته لندن در رمان هاي چارلز ديکنز را به ياد مي آورد، هويتي درخور به فيلم ها مي بخشند.

اما در فيلم هاي ديگر اين شکل طراحي صرفاً در جهت اغراق هرچه بيشتر به کار مي رود و شکل کاربردي خود را از دست مي دهد. تقريباً در بيشتر فيلم هاي او، از پي وي تا ماهي بزرگ، شاهد اين بي هويتي هستيم که سبب مي شود تنها در فضايي فانتزي رها شويم بي آنکه بتوانيم از فانتزي موجود در اين فيلم ها فراتر رويم. به همين دليل است که عنصر باورپذيري در تمامي لحظه هاي ماهي بزرگ (با فيلمنامه ضعيفي که به نظر مي رسد تماشاگرانش را بيش از حد دست کم گرفته است) قراردادهاي خود را هم زير پا مي گذارد و مي کوشد قرارداد تازه يي بيافريند که در آن نيز ناکام مي ماند. يا در بيتل جوس بي آنکه طراحي بتواند بر فضاسازي اثر بگذارد، بيشتر مجبوريم به قرارداد اصلي فيلمنامه رجوع کنيم. همين جا اشاره کنم که بزرگ ترين ضعف فيلم هاي تيم برتون، فيلمنامه هاي ضعيفي اند که غالباً براساس گسست از قراردادهاي معمول نوشته مي شوند اما در عمل چيزي هم به قراردادهاي رايج نمي افزايند و قرارداد تازه يي هم نمي آفرينند. پيرنگ هاي ابتدايي در کارهاي برتون (پي وي، بيتل جوس، بتمن ها، ادوود، مريخ حمله مي کند، اسليپي هالو) به مدد فضاسازي و طراحي بصري گاه قابل تحمل مي شوند (و در بسياري موارد هم نمي شوند،). حتي وقتي پيرنگ ها پيچيده تر مي شوند و داستان سيري غيرخطي مي يابد و توقع بيننده هم تا حدي بالا مي رود، رويکرد آشتي جويانه و کودک مآب فيلمساز عملاً ما را به راه حل هاي تخيلي و دم دست مي برد و نتايجي چون ماهي بزرگ به بار مي آورد. همان طور که راه حل هاي تيم برتون در برخورد با سينماي رايج نيز به رغم ظاهر راديکال نماي خود، محافظه کارانه به نظر مي رسد و موفق نمي شود ساختار ابداعي و استراتژي درخور توجهي براي فيلم هايش به دست دهد. بي جهت نيست اگر هاليوود با بتمن پرفروش به او روي خوش نشان مي دهد و با ادوارد کم فروش از او فاصله مي گيرد.

فيلمنامه هاي او در اغلب موارد به راه حل هايي متوسل مي شوند که ريشه در گذشته دارد و به همين دليل، درام هاي او غالباً نيازي به پيگيري ندارند چون خيلي پيشتر، خود را عيان مي کنند. در اين نمونه خاص يعني سوئيني تاد، دو تضاد عمده وجود دارد که فيلم را از بالندگي بازمي دارد. نخست آنکه رويکرد موزيکال به يک داستان جنايي انتقامجويانه ويکتوريايي، عملاً به نقض غرض مبدل مي شود و بيننده را به شکلي واضح از فيلم جلو مي اندازد. از همان لحظه اول و در فلش بک اول از ديد خود سوييني تاد (بنجامين بارکر) مي فهميم که چه اتفاقي براي زنش افتاده، اما يک فصل مفصل ديگر به روايت زن (هلنا بونهم کارتر) گوش مي کنيم و همان چيزي را که قبلاً فهميده بوديم دوباره مي بينيم و به آواز مي شنويم.

وقتي زن به او مي گويد؛ «پس تو خودت بنجامين بارکر هستي» (چيزي که بيننده از لحظه اول مي داند)، از خود مي پرسيم که چرا زن به اين موضوع شک نکرده است. گفتم؛ در فيلم هاي تيم برتون غالباً دست کم گرفته مي شويم و به جاي انگيزه، غريزه و احساس و انرژي پايان ناپذير کودکانه، ناچاريم منطق کودکانه آثارش را بپذيريم. شايد بد ترين چيز براي فيلمي که قرار است از تلفيق دو ژانر به نتيجه يي تازه برسد، اين باشد که بگوييم اگر يکي از ژانرهاي استفاده شده در فيلم حذف مي شد با نتيجه يي به مراتب موثرتر روبه رو بوديم. در اينجا به نظر مي رسد حذف نامبرهاي موزيکال به فيلم لطمه يي بزند. اما برعکس کمک مي کند که يکي از ناهنجاري هاي فيلم را ناديده بگيريم و به بقيه آنها بپردازيم.

3

فيلم هاي تيم برتون همواره با بهترين صحنه هايشان آغاز شده اند. هنوز عنوان بندي جذاب ادوود را با موسيقي تاثيرگذار و حرکت دلپذير دوربين بر قبرهايي که عناوين فيلم را نشان مي داد، يا فصل افتتاحيه زيبايي که کودکي رقت آور پنگوئن را در خلاصه ترين شکل ممکن به نمايش درمي آورد، به ياد دارم. اينجا هم شناسنامه درخور توجهي براي فيلم سوئيني تاد وجود دارد که با ايجاز و قدرت فراوان، تقريباً تمامي آن چيزي که فيلم از وراي تصاوير و صحنه هاي ساکن و کسل کننده و آوازهاي بي حاصل اش در القاي آنها مي کوشد، از طريق همان خوني که چرخ دنده هاي انتقام را به حرکت درمي آورد، قابل درک است. با تکيه بر عنوان بندي آغازين فيلم مي توان خيلي از نکته هاي مقدمه را حذف کرد و به داستان ريتم بهتري داد. از اينجاست که تناقض بعدي در فيلم هاي تيم برتون شکل مي گيرد. واقعيت در جايي که نياز به استفاده از آن وجود دارد، به دليل اغراق همه جانبه يي که در لحن و بيان فيلمساز به چشم مي خورد، فيلم را از يکدستي خود خارج مي کند و تلفيقي ناهماهنگ به دست مي دهد. ادوود از اين جهت نمونه خوبي براي بررسي است. فصلي که با باز کردن در اتومبيل روباز، آب باران جمع شده در داخل ماشين بيرون مي ريزد، نه تنها سبب مي شود نگاه تلخ فيلمنامه نويس و فيلمساز به زندگي ادوود را جدي نگيريم، که باعث مي شود اساساً در پذيرش لحن فيلم و عنصر باورپذيري هم دچار ترديد شويم؛ همان لحني که باعث مي شود ايده «مرگ» در بيتل جوس را هم شوخي بپنداريم و اشارات «تاريخ سينمايي» ته نشين نشده به دزد دوچرخه و بن هور در فيلم پي وي را نيز سطحي و ناهنجار فرض کنيم. در

سوئيني تاد تا دقيقه بيستم (يعني به اصطلاح «پايان پرده اول» در فيلم هاي کلاسيک و نوکلاسيک که شامل معرفي و قصد شخصيت اصلي است)، تنها صحنه تاثيرگذار فيلم را مي توان نماي پاياني همين پرده دانست؛ جايي که تصوير سوئيني تاد از پشت پنجره به نمايي عمومي از شهر مي رسد؛ چيزي که به جاي اهميت مفهوم کارگرداني، پيشرفت کار با D3 و نرم افزارهاي انيميشن را يادآوري مي کند. فيلمنامه با الگويي کار مي کند که رونوشتي کهنه و غم انگيز از فيلمنامه هاي کلاسيک است و چيزي هم براي اضافه کردن به آنها از خود نشان نمي دهد. به همين شکل، ديالوگ هاي کسل کننده و بيش از حد واضح، کاملاً نشان مي دهند فيلم براي تبديل شدن از يک نمايش متوسط به يک فيلمنامه غيرقابل تحمل راه زيادي را طي نکرده است. مي گوييد منطق قصه هاي پريان؟ بله. اما اين منطق، راه مناسبي براي دررفتن از زير بار سنگين منطق داستان پردازي نيست. در اين صورت، با صحنه هاي دادگاه و قالب جنايي و روايت پيوسته فيلم چه بايد کرد؟ محض مقايسه، شما را به داستان جک تيغ کش به عنوان يک داستان جنايي ويکتوريايي خونبار رجوع مي دهم که چند سال پيش با نام اهل جهنم (با داستاني نزديک به سوئيني تاد و بازي جاني دپ در نقش اصلي اش) ساخته شد. در قياس با سوئيني تاد، اهل جهنم را بايد اثري ضعيف دانست که به دليل لحن واحد و رويکرد کاملاً جنايي به موضوع، به مراتب از سوئيني تاد جذاب تر به نظر مي آيد.

4

تيم برتون در طول مسير نه چندان پرثمر فيلمسازي اش کمابيش از فيلمسازاني چون ديويد کراننبرگ هم عقب تر رفته است. تقريباً تمامي دستمايه هاي اصلي کار تيم برتون به شکلي کمابيش معقول در ادوارد دست قيچي حضور دارند. مزيتي که ادوارد دست قيچي نسبت به تمامي فيلم هاي او دارد، انطباق روايت، طراحي بصري و شخصيت پردازي است؛ ادوارد شخصيتي است منحصر به فرد که به دليل دست هاي قيچي وارش حتي نمي تواند دست هاي محبوب خود را لمس کند، به عنوان عنصري ناهنجار و ناسازگار در دنياي فيلم جاي خود را بازمي کند و مانند فرد برگزيده يي که نقص اش او را به جايي پايين تر نزول داده، به رغم استعداد فراوان و قلب مهربانش تنها مي تواند نقش يک آرايشگر را براي شهر بازي کند (برعکس سوئيني تاد که آرايشگر قرار است نقش قاتل را بازي کند).

به بيان ديگر، ادوارد دست قيچي ترکيب کمابيش متناسبي از رمانس قرن نوزدهم، قصه پريان و يک فيلم انيميشن است که قهرمان رمانتيک خود را در انتها به فضايي فراتر از جامعه ناسازگار پيرامونش مي فرستد. شايد در اين فيلم مهجور تيم برتون، او براي نخستين و آخرين بار تا حدي موفق مي شود مرز ميان سازگاري با «سينماي بازار» و بالندگي زبان تصوير را در سطحي که هوش و خلاقيت اش اجازه مي دهد از ميان بردارد؛ هرچند به هيچ رو قادر نيست با رمانس ويکتوريايي قدرتمندانه و اعجاب آوري که يک دهه پيش از ادوارد دست قيچي ساخته شد، برابري کند.

ديويد لينچ با مرد فيل نما مسيري را آغاز کرد که امروز مجموعه يي از غني ترين دستاوردهاي روايي و بصري 20 سال اخير سينما را در خود دارد. در اوايل دهه 90، تيم برتون «مد» بود و ديويد لينچ فيلمسازي ناشناخته که چندان جدي گرفته نمي شد. هر دو از دلبستگان انيميشن و قصه هاي پريان بودند و لينچ هرگز به اندازه برتون «پرفروش» نبود. امروز کمتر کسي اين دو نفر را با هم اشتباه مي گيرد و ديگر مبنايي براي مقايسه ميان اينلند امپاير و سوئيني تاد وجود ندارد (هرچند اگر در همان دوره به وجوه اشتراک و افتراق ميان مرد فيل نما و ادوارد دست قيچي دقت مي کرديم، به نتايج بهتري مي رسيديم). با روشي که تيم برتون از همان آغاز براي داستان گويي برگزيده بود، شکي وجود نداشت که همان نکته هاي کوچکي که ادوارد دست قيچي را ديدني کرده بود، به تدريج کنار گذاشته مي شوند.

امروز فيلم هاي تيم برتون بيش از گذشته بوي کهنگي مي دهند؛ چرا که هم فرمول هاي ژانري گذشته را در سطحي ترين شکل به کار مي گيرند و هم نگاه شان به مقوله «فانتزي» بسيار کليشه يي است و هم داستانگويي شان را به روش هايي کاملاً قابل حدس و کسل کننده پيش مي برند. مگر آنکه خبرهايي اينترنتي مثل«جاني دپ در سوئيني تاد خودش آواز مي خواند» توجه کسي را برانگيزد. ظهور نسل جديد سينماگران، کار تيم برتون را بيش از پيش کهنه جلوه مي دهد؛ چرا که گرايش هاي منتسب به ساختار نو رويکرد ارتجاعي را در ساختار بصري و روايي فيلم هاي او بيش از گذشته عيان کردند. شايد تنها خاصيت ديدار سوئيني تاد اين باشد تا بيننده اش را با نمونه يي نخ نما از ساختار کهنه آشنا مي سازد و اجازه مي دهد خاطرات نه چندان خوشايند دو دهه پيش در ذهن اش طلوع کند و تجربه هاي تاريخي را به ياد آورد.

 

يادداشتي بر فيلم سوئيني تاد
دست تيغي به جاي دست قيچي
کريستين ويوياني

آنچه عامل موفقيت سوئيني تاد است، يک استعداد خارق العاده نيست، بلکه حضور و تلاقي سه استعداد خارق العاده است؛ استفن سوندهايم، تيم برتون و جاني دپ.

استفن سوندهايم پايه و اساس اين اثر سينمايي است کسي که اکنون يک نابغه مسلم تئاتر معاصر به حساب مي آيد. هنر وي (در حد فاصل بين شاعرانگي و بازسازي هنري) الهام گرفته از راول، دبوسي و يروم کرن است و به همه اينها مهارت و چيره دستي او در زمينه ترانه سرايي را نيز بايد اضافه کنيم. در سال 1962 و به خاطر حضور فردي چون سوندهايم آن هم با آن توانايي هاي مثال زدني اش و به خاطر اجراي «يک چيزه بامزه در مسير دادگاه اتفاق افتاد»، براي اولين بار تئاتري از برادوي توانست نوابغي از نوازنده ها و ترانه سرانه ها را دور هم جمع کند و واقعاً هنر سوندهايم همگان را تحت تاثير قرار داد.

فيلم سوئيني تاد براي تيم برتون، بدون در نظر گرفتن حضور سوندهايم و دخل و تصرف هنري او، يک فيلم صامت خواهد بود؛ فيلمي که در آن آرايشگري ديوانه (که بي شک تنها توسط جاني دپ خلق مي شد) با آن سر و شکل و لباس هاي عجيب و شيوه آرايشگري خاص اش درصدد انتقام است و همه اينها ما را به ياد «ادوارد دست قيچي» مي اندازد. اما ادوارد مظهر يک نوجوان و نشاط معصوم و بعضاً سرکوب شده ابدي است در حالي که چروک هاي صورت و چشمان خشمگين و پر از نفرت و کينه اين آرايشگر

شيطان صفت، درد و رنج و آتش داغ جهنم را به يادمان مي آورد. شخصيت سوئيني تاد با آن چهره خشن و ظاهر عجيب که موهاي سياه و ژوليده اش بخش اصلي از ميزانسن را به خود اختصاص داده، تحت تاثير درد و رنجي که در گذر زمان متحمل شده، ذات خود و آينده پيش رو را در يک آشفتگي رواني و جنايتکارانه غرق کرده است.

مي توان چنين برداشت کرد که سوئيني خود يک ادوارد است به ويژه اگر قرار است عشق به لوسي را از طريق آن فلاش بک تلخ و فراموش ناشدني دربيابيم و در کل باز توجه خود را به جواني از بين رفته معطوف کنيم. ادوارد به قيچي هايش، به اصلاح موي سگ ها، مرتب کردن پرچين ها و تزيين کردن يخ ها مي پردازد ولي سوئيني با خاطر تبديل شدن معصوميت اش به نفرت و خشم، با آن تيغ هاي تيز و برنده اش، ابتدا وانمود مي کند که صورت ها را اصلاح مي کند اما در واقع او صورت ها را بي روح مي کند و گلوي مشتريانش را مي برد. انگار دست هاي قيچي، به دست هاي تيغي تکامل يافته است. ادوارد جوان به عنوان کسي که عاشق کيم است، با کارهاي تزييني که انجام مي دهد، سعي دارد خشم خود را کنترل کند ولي سوئيني تاد ميانسال و عاشق شکست خورده (در رابطه با همسر و دختر)، خشم خود را نه تنها کنترل نمي کند که با افزودن نفرتي ابدي با دريدن حلقوم هاي ديگران، کينه اش را التيام مي بخشد.

جاني دپ به عنوان يکي از بهترين و خلاق ترين بازيگران نسل خود، سومين نفري است که توانسته در آفرينش سوئيني تاد اين آرايشگر شيطان صفت خيابان فليت موفق باشد و به خلق يک اثر ممتاز هنري ديگر کمک کند. براي اولين بار است که دپ در فيلمي از برتون (يا بهتر است بگوييم در فيلمي)، توانسته يک عاشق، يک پدر و يک دشمن ملت را همزمان خلق کند.

يکي از نکته هاي اصلي در بازي او، استفاده خاصي است که دپ از صورت و چهره اش مي کند. در فيلم ادوارد دست قيچي او به خاطر شيوه هاي مثال زدني اش در کنترل خشم و بخشيدن جنبه هاي معصومانه به يک نمونه بي بديل سينمايي مي رسد در حالي که در فيلم سوئيني تاد، با اضافه کردن درد و رنج و نفرت و انگيزه هاي انتقام به آن چهره خسته و هنرمندانه گريم شده، شخصيت اصلي فيلم را پردازش مي دهد. جداي از اينها، مهارت دپ در اجراي موسيقي و آواز خواني، برگ برنده ديگر او است. در واقع تاد در اين فيلم يا بهتر است بگوييم جهان متفاوت و موزيکال، به واسطه اجراي ترانه ها و آوازخواني، آن زيبايي هاي دنياي ادوارد دست قيچي را بازمي سازد اما براي خود افراد و مردمان آن جهان انتزاعي هديه يي جز خون ندارد. او به واسطه آواز خواندن است که حسي از اميد را خلق مي کند و چون دست از آواز خواندن مي کشد، در واقع خون به پا مي شود.

سوئيني تاد چندين معجزه را در يک جا گرد هم آورده است. فيلمبرداري اين فيلم، همان رويا و حس را پرورش مي دهد که سابقاً روي صحنه تئاتر فهميده مي شده. برتون واقعاً به مانند يک تردست رفتار کرده و دپ و ساير بازيگران به خوبي توانسته اند فضاي اثر را از کليشه ها دور نگه دارند. به رغم سياه و تلخ بودن داستان فيلم و خون هاي فراواني که ريخته مي شود، به خاطر موسيقي دقيق سوندهايم که روان است و احساسات را موشکافانه بيان مي کند و به خاطر بازي بي نظير دپ و باز به خاطر داستان ديوانه واري که برتون برايمان مي گويد، اين فيلم يک خوشبختي ناياب را عرضه مي کند.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 14:12  توسط مریم و نازی | 
کميک استريپ در سينما به بهانه اکران «مرد آهني» و «هالک شگفت انگيز»
تاريخچه خشونت به سبک مارول

محمد باغباني

امريکا، يگانه فاتح جنگ عالمگير دوم، در نخستين سال هاي پس از اين رويداد تلخ تاريخي، در محدوده وسيع فرهنگ عامه و بيشتر از هر کشور ديگري، مشغول از بين بردن ترسي عمومي بود، ترسي که شايد بر حسب يک عذاب وجدان تاريخي شکل گرفته بود و روز به روز هم ريشه دار تر مي شد و رشد مي کرد که مثلاً چندي پيش در واقعه حالا ديگر عالمگير يازده سپتامبر نمود پيدا کرد. صحنه هاي جيغ زدن نيويورکي ها بسيار ترسناک تر از هر واکنشي بود. پس امريکايي ها حق داشتند بلافاصله بعد از پايان جنگ عالمگير دوم و با آغاز جنگ سرد به فکر خلق قهرماناني باشند که با قدرت هاي غيرطبيعي شان، امريکا و به طرز کميکي جهان را نجات دهند. قسمت دوم که الان رسماً به يک شوخي شبيه شده به خصوص اگر بخواهيم نمود واقعي و عيني آن را کسي چون بوش تصور کنيم. اما به هر حال، توجه به نياز و خواسته هاي فرهنگ عامه و به خصوص سود مالي که در آن نهفته، چيزي نبوده و نخواهد بود که استوديوهاي بزرگ هاليوودي از آن صرف نظر کنند. سينماي اروپا، به زيبايي و با شايستگي اگزيستانسياليسم دوباره متولد شده آن هم از نوع فرانسوي اش را به خوبي درک کرد و شناخت و پس از آن نئورئاليسم، سينما واريته و بعضاً موج نو را راه انداخت و بيشتر از هر چيز ديگر متوجه شد که آنچه ماندني است و انسان را به ماندن و بودن و اميد داشتن وادار مي کند، هنر است؛ مفهومي که عميقاً از شرق الهام گرفته شده است. نمي توان دقيقاً عکس اين موضوع را در مورد امريکا به کار برد، اما بايد پذيرفت ترس آنها که همواره لايه هاي فراواني از خشونت را به خود گرفته، چيز مهارناشدني تري بوده و حضور و ظهور اين همه ابرقهرمان بي دليل نيست. در اروپا فقط تا مقطعي اين انگلستان بود که پابه پاي ابرقهرمانان امريکايي حرکت مي کرده و البته ژاپن در اين بين، هرگز رويکرد مشابهي را اتخاذ نکرد. کميک بوک ها خلق شده بودند تا ابتدا بدون پرده هاي عظيم سينما و اندکي بعد فقط به لطف سينما، تصورات و آشوب هاي ذهني را آرام کنند و خوب بي دليل هم نيست که اينها همواره پرفروش ترين ها بوده اند.

اما رابطه ترس با اين داستان ها و روايت هاي سينمايي (که بعضي ها مي گويند خالي بندي) چيست؟ فرويد معتقد بود قصه گفتن و داستانسرايي، روشي است که به واسطه آن کودک (جامعه تازه شکل گرفته امريکا)، با اضطراب هاي خود کنار مي آيد. اضطراب هايي که ريشه در تفاوت هاي جنسي و وابستگي هاي ذهني دارد به ويژه وابستگي به مادر. در واقع قصه گفتن يعني شکل دادن به يکسري فانتزي که از اميال و ترس هاي ناخودآگاه منشأ مي گيرند.

اين دقيقاً همان مسيري است که استوديوهاي فيلمسازي در حال طي کردن آن هستند که حالا بعد از ناپديد شدن برج هاي تجارت جهاني معني و مفهوم بيشتري هم پيدا کرده. البته به هيچ وجه نمي توان ارزش هاي تاريخي و سينمايي اين آثار را نفي کرد، که در اين بين «دارک من» سم ريمي، «هالک» آنگ لي و «بتمن» تيم برتون از مهم ها و معتبرها هستند، اما همين که استوديوها روشي خلاف روش هاي روشنفکرانه و متعهدانه اروپايي ها دارند، بيشتر از هر چيزي نشان دهنده ذهنيت اقتصادي و سياسي آبکي آنها است.

مضمون ترس در متون و جهان داستاني اکثر اين قهرمانان کميک بوکي معني و مفهوم خاصي دارد. به خصوص براي آن دسته از سوپرقهرماناني که قرار است به عنوان بيگانه يي در جهان مثلاً واقعي ما و در دل روزمرگي ها حضور داشته باشند. مثلاً «بليد» که در جهاني به کل متفاوت و انتزاعي با خون آشامان مي جنگد بحث ديگري است. بتمن از خفاش مي ترسد و از دست دادن والدينش به دليل ترس او از خفاش، عذاب ابدي زندگي اوست. هالک و اسپايدرمن، بيش از هر چيزي نگران از دست دادن زندگي عاطفي و معشوق خود هستند و انزواي خودخواسته شان، بيشتر جنبه هاي مازوخيستي را مي پروراند. افراد ايکس، ترس از عدم پذيرفته شدن در جامعه را دارند و کسي چون «مرد آهني» از جنگ ترسي عميق دارد که از پدر به ارث برده و ترس توني استارک (مرد آهني) به خاطر متعلق بودن او به طبقات بالاي اجتماعي، به ساخت اسلحه ها براي کنترل جنگ و توليد صلح انجاميده. شايد هم بي دليل نبوده که «سوپرمن» خيلي سريع تر از همه محبوبيتي جهاني پيدا کرده. او يک بيگانه واقعي است که از جايي غيراز زمين آمده و به همه کمک مي کند، بدون دستمزد. و جالب اينکه اين بيگانه را تنها زماني دوستش داريم که يک فاجعه يي رخ داده است وگر نه جذابيتي ندارد. ظهور حوادث و حضور جاني ها، تنها روش مخاطب براي علاقه مندي به قهرمان داستان است. انگار عدالت مفهومي وابسته به زبان و ادبيات است. اينجاست که ترس قهرمان مي سازد. در فيلم بتمن ساخته «کريس نولان»، مرشد بتمن به او مي گويد، براي اينکه بر ترس خود چيره شوي بايد به خود ترس تبديل شوي. البته اين نکته هم بسيار مهم است که جلوه هاي ويژه کامپيوتري نظير CGI خيلي ديرتر از زمان موردنظر کمپاني هاي غول آساي فيلمسازي ظهور کرد و به همين دليل اين دسته از قهرمانان که از کميک بوک هاي «مارول» و «دي سي» مي آيند، دير بر پرده هاي سينمايي نقش بستند و نمايش هاي رده ب تلويزيوني تنها حضور آنها را رقم زد. در نمايش هاي سينمايي، پيشتازي با قهرمانان «دي سي» بود. در اواخر دهه 70 بود که سوپرمن به سينما آمد. اما مارول در سال 1998، آن هم با «بليد» به سينما آمد. هر چند مارول حتي براي لحظه يي حضور در بين فرهنگ عامه را از دست نداد. کارتون هاي مرد عنکبوتي و ساير قهرمانان، عروسک ها و اسباب بازي ها و غيره و غيره، همه موقعيت مارول را تثبيت کرد. در حالي که دي سي به سوپرمن و بتمن خود مي نازيد، مارول با آغاز هزاره سيومف کاملاً گوي سبقت را ربود. افراد ايکس، مرد عنکبوتي، پانيشر، Daredevil، الکترا، هالک و مرد آهني قهرمان هاي مارول، کاملاً پرده هاي سينما را اشغال کردند و وارنر برادرز سريعاً به فکر احياي قهرمانانش افتاد. اين موضوع اکنون آنقدر رونق پيدا کرده که چندي پيش در خبرها آمد لئوناردو دي کاپريو هم به يکي از اين قهرمانان تبديل خواهد شد؛ کاپيتان امريکا. به هرحال استوديوها با سرعتي غيرقابل تصور و با حضور بازيگراني سرشناس، قصد دارند اين کتابچه هاي مصور را سريعاً به فيلم تبديل کنند و براي هر کدام هم سه يا چهار قسمت را در نظر گرفته اند و با اين حساب، تا 2020 ميلادي، شاهد حضور قهرماناني هستيم که به لطف ترس ابدي شان، قرار است ناجي بشر در جهان متن باشند.

مرد آهني، از افغانستان با عشق

خيلي عجيب و سوال برانگيز است که چرا استوديو مارول اينقدر دير به سراغ اين قهرمان خودشان رفت. قهرماني که پا خارج از امريکا مي گذارد و مثل هميشه همه اتفاق ها قرار نيست مثلاً در نيويورک رخ دهد. البته و مهم تر اينکه قدرت پرواز کردن هم دارد. مرد آهني در اصل به دوران جنگ سرد باز مربوط مي شود؛ جايي که او مثلاً با کمونيست ها مي جنگد و اندکي بعد هم به ويتنام سرک مي کشد. اما در اين فيلم، همه چيز به زمان حال آمده؛ جايي که ترس امريکا از تروريست هاي جهاني به شدت زياد شده. پس قهرمان داستان، به جنگ تروريست هاي افغاني مي رود. در ابتدا و به شکلي سطحي، توني استارک کسي معرفي مي شود که قرار است با ساخت اسلحه هاي بسيار متفاوت و خاص و با جنگ و کمک به جنگ، صلحي جهاني را رقم بزند. اندکي بعد باز به شکلي سطحي تر، توني استارک که حالا به مرد آهني تبديل شده، متوجه مي شود اسلحه هاي او همگي و يکجا در اختيار تروريست ها قرار گرفته چراکه اينها هم مانند هر کالاي ديگر بايد فروخته شوند و مشتري خاص خودشان را هم دارند. او در نهايت با ساختن زره آهني و ديجيتال خود، مرد آهني مي شود و با همين يک سلاح، همه چيز را آماده برقراري صلح مي بيند. اما غافل از اينکه تکنولوژي تازه متولد شده او، به دست شريک بدذات و يار تروريست ها افتاده، طوري که اين شريک خبيث جايي به او يادآوري مي کند؛ تو خواستي دست از ساخت اسلحه ها برداري غافل از اينکه بهترين آنها را به ما معرفي کردي.

هر چند رابرت داوني جونيور انتخاب فوق العاده يي براي نقش مرد آهني است (و فقط و فقط براي همين نقش)، اما فيلم چندان فوق العاده و درخشان نيست. از همين جا شروع کنيم. در چنين فيلم هايي، به واسطه تغييراتي که در زندگي قهرمان رخ مي دهند، روابط انساني، به شکل خاص و متمايزي جابه جا مي شوند و شکلي ديگر به خود مي گيرند. اين نکته به ظاهر ساده يک اصل است که بايد در ساختار روايي اثر ديده شود؛ رابطه قهرمان با معشوق، رابطه با دشمن و روابط با يکسري آدم هايي که لزوماً دوست هستند و نه دشمن. و اين روابط در زماني که قهرمان همان شهروند ساده و عادي است، معني و مفهوم پيدا مي کنند چراکه او در ساير لحظات، در حال ادب کردن و بعضاً اجراي عدالت است.

در فيلم مرد آهني، اين موضوع پرداخت بسيار ضعيفي دارد. در يک کلام در اين فيلم، شاهد آدمي هستيم که مرتباً زره آهني خود را مي پوشد، در جهان يک دوري مي زند و مانند آب خوردن چند نفري را مجازات مي کند و در آخر برمي گردد و در خانه چندين ميليون دلاري خود استراحت مي کنند يا به تفريح اصلي خود، تجهيز کردن زره اش، مي پردازد. مرد آهني چند تفاوت بسيار مهم با ساير قهرمان ها دارد که شخصاً معتقدم اصلاً خوشايند نيست. اول اينکه در اکثر اين فيلم ها، تنها خود قهرمان است که از وضعيت خود خبر دارد. شريک شدن مخاطب در دانستن اين موضوع، جذابيت هاي روايي را چند برابر مي کند چراکه همذات پنداري بسيار راحت تر مي شود. البته توني در آخرين نماي فيلم، راز خود را فاش مي کند که باز همين قدر کافي است تا حس و حال تماشاچي در پايان همين قسمت و چه براي قسمت هاي بعدي به هم بريزد. نکته ديگر اينکه بخش بسيار جذاب و پرتعليق اين فيلم ها، لحظاتي است که قهرمان فيلم در حال کشف و سر و کله زدن با قدرت هاي تازه خود است؛ لحظاتي که تنها به واسطه ترس و آرمان معني و مفهومي پيدا مي کند. در واقع اين انزواي خودخواسته و تقديرگرايانه، در پيشبرد درام و سروشکل دادن به يک قهرمان متفاوت نقش بسيار مهمي دارد. در مرد آهني اين لحظات بسيار تند و بي دقت پرداخته شده اند و غير از لحظات پروازهاي آموزشي او که به لطف موسيقي هارد راک جذاب شده، نکته قابل توجهي وجود ندارد. در واقع در فيلم هاي موفق اين نوع سينما، آنهايي که بودن در يکسري شرايط متمايز و خاص را در وهله اول نشان مي دهند و سپس اکشن و دردسر را به تصوير مي کشند، رمز موفقيت اين نوع سينما را به درستي درک و اجرا کرده اند.

پرداخت دراماتيک ضعيف و عدم حضور لحظه هاي خاص حسي و کم حجم بودن روابط انساني، نقاط ضعف اين فيلم هستند. بازي خوب بازيگران که حاصل يک انتخاب دقيق و فکرشده است، چندان به نفع فيلم تمام نشده و در اين بين ادا و اطوارهاي رابرت داوني جونيور هم جذابيت هاي خاص خودش را دارد، به ويژه وقتي ديالوگ ها را با همان روش آشناي خود، تندتند و آهنگين ادا مي کند. جف بريجز به عنوان کسي که ايفاگر نقش آدم خبيث فيلم است هم فرصت مناسبي براي ابراز خباثت اش پيدا نمي کند. البته تکليف صلح و دغدغه اصلي مرد آهني هم چندان روشن نمي شود چراکه او بعد از سرکوب کردن شريک خائن خود، ظاهراً کار ديگري هم براي انجام دادن ندارد و در يک کلام آدم خبيث فيلم، به هيچ وجه مانعي براي اهداف او نيست بلکه دو تفکر متفاوت دارند. اين بدين معني است که آرمان و هدف مرد آهني چندان دقيق و معني دار تعريف نشده و قسمت هاي بعدي بي شک فرصتي براي جبران هستند.

از همان تيتراژ ابتدايي فيلم هالک، ساخته آنگ لي کاملاً آشکار است که ساخته آقاي لي به مراتب بالاتر از استانداردهاي مارول است و باز طبيعي است که او را براي فيلم بعدي هالک انتخاب نکنند. ترسي که اين استوديوها از چنين فيلمسازاني دارند ظاهراً شکلي ابدي به خود گرفته است. ترسي که مثلاً به بروکلي ها هرگز اجازه نخواهد داد تا کسي مثل تارانتينو برايشان جيمز باند بسازد. فيلم آنگ لي در همان تيتراژ ابتدايي و به لطف موسيقي درخشان دني الفمن که انگار موسيقي دنياي کميک استريپ را به خوبي بلد است، رهي صدساله را طي کرده و طولي نخواهد کشيد که مارول به اين فيلم خود افتخار خواهد کرد و بلافاصله افسوس عدم به کارگيري چنين کارگرداناني.

ظاهراً استوديوها به جلوه هاي کامپيوتري حسابي دل خوش کرده اند. البته لوئيس لتريه به عنوان کارگردان، دو فيلم قابل قبول در پرونده اش دارد که نشان مي دهد او سينماي اکشن را مي شناسد. اما حضور زک پن به عنوان نويسنده، نشان مي دهد براي مارول فيلمنامه مهم ترين دغدغه است. به هر حال آنها حتماً فهميده اند که کار آنگ لي به شدت به فيلمنامه يي کامل و بي نقص وابسته بوده است. زک پن هم که ديگر استاد کار است. کسي که فيلمنامه افراد ايکس، چهار شگفت انگيز و الکترا را نوشته و کاپيتان امريکا هم جزء پروژه هاي بعدي اوست و البته رفاقتي هم با ورنر هرتزوگ دارد، در يک کلام خود جنس است.

در فيلم اسپايدرمن جمله معروفي وجود دارد؛ هر چقدر قدرت بيشتري داشته باشي، مسووليت تو بيشتر است. خب تقريباً اين اساس و ذات تفکر و ذهنيت قهرمان اين نوع فيلم ها را روشن مي کند که در طول داستان سرانجام به آن مي رسد. اين موضوع به شکل قابل توجهي در دو فيلم هالک اصلاً وجود ندارد. بخش اصلي به ساختار روايي فيلم مربوط مي شود، چرا که نيروهاي امنيتي امريکا و به سرکردگي فرمانده راس، پدر بتي معشوقه بروس بنر (هالک)، به هر ترتيبي که شده قصد سرکوبي او را دارند. در واقع هالک از آن دسته از قهرماناني است که شايد زاده خود دولت امريکا و اشتباهات شان باشد، اما هرگز فرصت ساده زيستن را نخواهد داشت. خود بروس هم اين نوع تفکرات را دنبال نمي کند. درست است که در هر دو قسمت در نهايت دشمناني پيدا مي کند اما دلايل شخصي حضور جدي تر از دلايل قهرمان اخلاق گرا دارند. در قسمت اول کينه يي کهنه از پدر و در قسمت دوم غرايز حيواني و کلاً پديده قانون جنگل. در واقع در هر دو حالت باز شاهد عقب افتادن و معلق بودن رابطه عاطفي بروس هستيم. سير و سلوک اديپي بروس ساختار اصلي روايت و خشم اين ليبيدوي عظيم و سبز را شکل مي دهد. فيلم هالک شگفت انگيز به لطف شناخت دقيق و مهارت زک پن در امر فيلمنامه نويسي، با اينکه اصلاً قابل مقايسه با فيلم اول نيست، به اثر قابل توجهي بدل شده که به مراتب از مرد آهني پيشرو تر است. داستان فيلم دقيقاً از ادامه فيلم اول است. بروس فراري آن هم به بهانه داشتن يک زندگي آرام در برزيل به سر مي برد و نااميد، به دنبال راه حلي براي درمان خودش است. در نهايت باز سر و کله راس پيدا مي شود ولي باز در نابود کردن هالک موفق نيست و جالب اينکه اشتباهي را که يک بار قبلاً مرتکب شده بود باز تکرار مي کند و آن اينکه افسر اميل بلانسکي را هم به يک هالک ديگر با شکل و شمايلي ترسناک تر تبديل مي کند. هالک در ابتدا قرار بود به راس کمک کند و يک سرباز شکست ناپذير را خلق کند، احتمالاً باز براي صلح جهاني. اما نتيجه اين ترس و بلندپروازي هاي جاه طلبانه، چيزي جز هالک نشد؛ پديده يي که خود مي تواند يک سوپرسرباز باشد اما اول از همه اين خود امريکا است که از او مي ترسد و قصد دارد او را نابود کند. تيتراژ فيلم هم به سبک فيلم اول و به شکلي وابسته به فلش بک، حادثه تبديل شدن بروس بنر به هالک را بازگو مي کند اين بار با بازيگران جديد در انتخاب تيم بازيگري هالک شگفت انگيز، سعي شده جذابيت هاي فيلم اول حفظ شود اما خب نگاه معصومانه اريک بانا و چهره مادرگونه جنيفر کانلي در فيلم دوم کاملاً به جذابيت هاي فيلم هاي دخترپسري شباهت پيدا کرده و از آن بار عاطفي مريض گونه که فراتر از فيلم هاي کميک بوکي است، خبري نيست. ترس و خشم، ذات قهرمان اين نوع فيلم ها تشکيل مي دهد. خشمي که بيشتر از هر چيزي متوجه تقدير عجيب و منحصر به فرد اوست. از جايي به بعد اين سوال پيش مي آيد که چرا اين قهرمان، مدام جان خود را به خطر مي اندازد و چرا تا اين حد از زندگي عادي فاصله گرفته است. مازوخيسم حاصل از آن ترس و خشم، بي شک مهم ترين عامل رفتارهاي قهرمان داستان است. در فيلم هاي هالک هربار او در نبرد است، نعره يي مهيب مي زند که نشان دهنده اعتراض او به شرايط است و در مرحله بعدي، نوعي خودآزاري و خشم دروني از خود را بازسازي مي کند. چهره هالک، به ويژه چون چيزي شبيه ماسک هم ندارد، به خوبي نشان دهنده حالت هاي رواني و عصبي اوست. چهره يي که نهاد يا همان id را به خوبي يادآور مي شود؛ ناخودآگاهي پرتنش و سرشار از فرافکني. هالک بي شباهت با آن درخت تنومند فيلم سرگيجه هيچکاک نيست، اگر قرار باشد اسکاتي از محبوبه خودش فاصله داشته باشد، آن درخت دقيق ترين چيزي است که حس شديد و وصف ناپذير اسکاتي به ملاني را نشان مي دهد. شايد هالک هم همان درخت را در وجود خود بازسازي کرده است.

گفت وگو با رابرت داوني جونيور بازيگر فيلم «مرد آهني»
ابرقهرماني جديد در سايه اسطوره هاي مدرن



فروش بالاي «مرد آهني» در هفته هاي اخير سال 2008 را براي رابرت داوني جونيور به سالي به يادماندني تبديل کرد چرا که بازي اش در اين فيلم هم با استقبال منتقدان مواجه شد و هم خوره هاي فيلم را به وجد و هيجان آورد. وي غير از نامزدي اسکار براي فيلم «چاپلين» در سال 1992 هرگز با تجربه توفيق اقتصادي مواجه نبوده است و کشمکش هايش براي مقابله با اعتياد هرگز نتوانسته نامش را براي مدت زيادي بر سر زبان ها نگه دارد.(طبيعتاً نقش مکمل وي در فيلم «بازگشت به مدرسه» در سال 1986 را نمي توان جزء موفقيت هاي اقتصادي اش محسوب کرد.) اينترتينمنت ويکلي در گفت وگوي پيش رو با اين بازيگر ميانسال درباره چگونگي دست و پنجه نرم کردن با موفقيت و اميد به توفيق «مرد آهني 2» صحبت کرده است.

---

-دقيقاً از چه زماني متوجه شديد اين فيلم قرار است وسعت شهرت تو را به کلي دگرگون کند؟

هرگز آن روزي که جان فاوريو (کارگردان) تماس گرفت و گفت براي بازي در فيلم پذيرفته شده ام را فراموش نمي کنم. گرچه از آن روز به بعد کار و تمرين روي فيلم را با همکاري نويسندگان شروع کرديم اما حسي داشتم که به من مي گفت شايد کاري که داريم انجام مي دهيم کمي متفاوت باشد. تا اينکه وقتي در لون پاينز کاليفرنيا مشغول فيلمبرداري صحنه فرار و فرود مرد آهني در تپه هاي شني بوديم با خودم فکر کردم مثل اينکه اين فيلم واقعاً يک اثر حماسي به روز و مدرن است. تا اينکه زمان گذشت و همراه جان تور جهاني تبليغات فيلم را شروع کرديم و از نزديک ديديم که مردم عادي چطور با فيلم ارتباط برقرار مي کردند. وقتي فيلم را به يک پايگاه نظامي در کره برديم و با استقبال ساکنان آنجا مواجه شديم با خودم فکر کردم حسابي بايد هواي اين فيلم را داشته باشيم. از آنجا به اروپا و انگلستان رفتيم و در راه برگشت از نيويورک هم غافل نشديم. جان و من در خلال اين پروازهاي بين قاره يي به شدت طولاني دائماً همراه هم به موفقيت هاي احتمالي فيلم فکر مي کرديم و درباره جايگاه خودمان پس از توفيق فيلم گپ مي زديم. با خودمان مي گفتيم اگر اين فيلم موفق شد و تماشاگران از آن استقبال کردند چگونه ماجراي شخصيت اولش را ادامه بدهيم. نمي دانم جان از استعاره پنگوئن استفاده کرد يا کس ديگري اما دائماً فکر مي کرديم هر دو ما شبيه پنگوئن هاي فيلم «رژه پنگوئن ها» هستيم و بايد راهي براي گرم کردن تخم پيدا کنيم تا سالم به خانه برسد.

-متوجه شدم که همين الان از فيلمبرداري قطعه يي برمي گرديد که يکي از بخش هاي مسابقه فيلم ام تي وي است. ظاهراً اين روزها سرتان خيلي شلوغ شده...

آه، خب، تمام امروز صبح را تمرين کرديم و فردا فيلمبرداري داريم. بعد از فيلمبرداري اين قطعه بصري به سراغ جيمي کيمل مي روم که قرار است کاري با هم انجام دهيم. همزمان درگير يک برنامه تلويزيوني در شبکه ان بي سي هستم و وقتي افرادي که در استوديو به عنوان مهمان حضور دارند پيشم مي آيند و از فيلم تعريف مي کنند حسابي کيف مي کنم. آنها سراغم مي آيند و مي گويند «هي، ما از اون فيلم خوشمون اومد»، «پسرم از فيلم خوشش اومد»، «دختر نوجوانم ديوانه اين فيلم است» يا «همسرم يا شوهرم که هرگز از اين جور چيزها خوشش نمي آمده شيفته مرد آهني شده است.»

-وقتي با جان فاوريو مشغول همفکري درباره قسمت بعدي فيلم بوديد تصميم گرفتيد چه عناصري از فيلم اول به فيلم دوم هم راه يابند؟

در فيلم بعدي به ترنس (هاوارد) بيشتر پرداخته مي شود و در نقش يک ماشين جنگي به داستان بازمي گردد. البته نقشي که ترنس بر عهده دارد در جهان داستاني «مرد آهني» و کميک بود و «مارول» نقشي کاملاً نمادين است که ارتباطي هم با اساطير مدرن جهان امروز دارد... چند روز پيش در نيويورک پست کاريکاتوري درباره اين فيلم چاپ شده بود که در آن مرد آهني به فرماندار مي گفت حتي قدرت هاي برتر مرد آهني هم نمي تواند کسري مشکل بودجه فرماندار را حل کند. اين دقيقاً همان اتفاقي است که من و جان انتظارش را مي کشيديم و به خاطرش کاملاً هيجان زده هستيم؛ تبديل توني استارک و مرد آهني به بخشي از بافت فرهنگي جامعه. وقتي مي شنويم مردم ايده هاي سياسي و اجتماعي خود را به وسيله پوستر هاي تغيير شکل داده شده اين فيلم بيان مي کنند در پوست خود نمي گنجيم و از فرط خوشحالي فرياد مي زنيم.

-يکي از عناصر محوري داستان توني استارک اعتياد وي به نوشيدني هاي الکلي است. در خطوط داستاني فيلم جديد چقدر به اين مساله توجه شده است يا شما چقدر دوست داريد به آن توجه کنيد؟

خب، مي داني... چند وقت پيش مقاله يي در تايم مي خواندم که نويسنده اش توني استارک را «جمع اضداد» ناميده بود و عيب و نقص هاي شخصيت وي را با ويژگي هاي مثبت ابرقهرمان هاي اين جور فيلم ها مقايسه کرده بود. اما جالب است که پاشنه آشيل توني استارک در اين فيلم خودشيفتگي وي است، نه اعتيادش به الکل. با اين حال اگر به اعتياد وي به چشم يک استعاره نگاه کنيد از همين نقيصه هم مي توان برداشت هاي مثبتي کرد. اما فارغ از اين برداشت ها تصور مي کنم براي چنين فيلمي هيچ چيز جذاب تر از ابرقهرماني نيست که از سرطان رنج مي برد. به همين دليل است که معتقدم اين فيلم از اسطوره شناسي مد روز و جذابي برخوردار است چرا که مثلاً اشعه گاما در آن مطمئناً معنايي فراتر از اشعه گاما دارد. باز هم مي خواهم از جان مايه بگذارم که با تکيه بر هوشمندي خود اينچنين تعابيري را به بهترين شکل در فيلم جاي داده است. اما شايد مهم ترين ويژگي اين فيلم در کنار مسائل فوق لذتي باشد که بچه ها از تماشاي آن کسب مي کنند. براي آدمي در سن و سال من بسيار مهم است که در فيلمي بازي کنم که به درد بچه ها بخورد، آنها را سرگرم کند و باعث به وجود آمدن شور و هيجان در آنها شود. شايد به همين خاطر است که تصميم گرفته ام از اين به بعد نسبت به سال هاي گذشته آبميوه بيشتري روي ميز تحريرم بگذارم،

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 20:52  توسط مریم و نازی | 
 

همه چیز درباره تایتانیک

گزارش گاردین به مناسبت دهمین سال اکران تایتانیک

 

http://www.uploadgeek.com/uploads456/0/titanic.JPG

فيلم "تايتانيك" براي اولين‌بار روز 19 دسامبر 1997 در آمريكا اكران شد.

براي ساخت اين فيلم دو استوديو بزرگ هاليوود،‌ "پارامونت پيكچرز" و "فاکس قرن بيستم" مجبور به همكاري با يكديگر شدند تا بتوانند هزينه 600 ميليون دلاري ساخت آن را تقبل كنند؛ نتيجه آن شد كه پرهزينه‌ترين فيلم تاريخ سينما ساخته شد.

گاردين همچنين در ادامه گزارش مي‌دهد: «سازندگان فيلم تنها اميدوار بودند كه فروش فيلم حداكثر بتواند هزينه‌هاي صورت گرفته را برگرداند و هرگز تصور كسب موفقيتي تكرارنشدني در عرصه سينما را نمي‌كردند. "تايتانيك" چند روز قبل از كريسمس اكران شد و در 2700 سالن سينماي آمريكا به‌روي پرده رفت و در هفته اول، فروش 28 ميليون دلاري به‌دست آورد.

اگر ميزان فروش فيلم‌هاي روز جهان را دنبال كنيد، متوجه مي‌شويد كه حتي بهترين فيلم جهان نيز در هفته‌ دوم اكران نسبت به هفته اول، حداقل پنج درصد افت فروش دارد. اما چون داستان غرق كشتي تايتانيك از سال‌ها پيش‌تر گفته شده بود و مردم علاقه‌ي ناخودآگاهي به آن داشتند، فروش آن هرهفته افزايش مي‌يافت. به‌ طوريكه تا 10 هفته، فيلم اول 3200 سالن سينماي آمريكا بود.»

و در ادامه نوشته است: «"تايتانيك" كه هنرنمايي "دي‌كاپريو" و "كيت وينسلت" به جذب مخاطب بيشتر براي آن كمك فراواني كرده بود، توانست مجموع فروش يك ميليارد و 835 ميليون دلار در سطح جهان را به‌دست آورد و به پرفروش‌ترين فيلم تاريخ سينما تبديل شود.

"تايتانيك" براي رسيدن به اين قله افتخار، "جنگ ستارگان" با فروش 797 ميليون دلار و "E.T" با فروش 756 ميليون دلار را پشت سرگذاشت.

اما فاكتور مهمي كه هنگام قياس حجم فروش فيلم‌ها طي دهه‌هاي مختلف نبايد فراموش كرد، "بهاي بليط‌" در سال اكران است كه همچنان روند صعودي دارد. براي مثال، زمانيكه «برباد رفته» در سال 1939 اكران شد، بهاي بليط كم‌تر از يك دلار بود، اما وقتي تايتانيك 10 سال قبل به‌روي پرده رفت، قيمت بليط پنج دلار بود و اكنون در سال 2007 به هفت دلار افزايش يافته است.

بنابر اين، نمي‌توان براساس معيار ثابتي، حجم فروش فيلم‌ها را با يكديگر مقايسه كرد. به همين دليل است كه بسياري از كارشناسان هنر هفتم، موفق‌ترين فيلم تاريخ سينما را «تولد يك ملت» محصول سال 1915 مي‌دانند. با اين حال، تنها فيلمي كه تاكنون به غير از تايتانيك توانسته فروش بيشتر از يك ميليارد دلار داشته باشد، «ارباب حلقه‌ها؛ بازگشت پادشاه» بوده است كه در سال 2003 به فروش 129/1 ميليارد دلار رسيد.

فيلم‌هاي ديگري چون «مرد عنكبوتي 3» با فروش 885 ميليون دلار، «دزدان دريايي كارائيب3» با فروش 968 ميليون دلار و «هري پاتر و محفل ققنوس» با فروش 936 ميليون دلار نيمي از موفقيت «تايتانيك» را نيز نداشته‌اند.

اما ركوردهاي اين فيلم تنها محدود به حجم فروش بي‌نظير آن نيست. «تايتانيك» پرهزينه‌ترين فيلم تاريخ سينما است. اين فيلم به همراه «همه‌چيز درباره ايو»، مشتركا ركورددار بيشترين تعداد نامزدي جوايز اسكار در 14 بخش است.

همچنين «تايتانيك» بعد از «بن هور»، دومين فيلم تاريخ سينما است كه موفق به دريافت 11 جايزه اسكار شده است. اين فيلم علاوه بر كسب چهار جايزه گلدن گلوب، ده‌ها جايزه ديگر از انجمن‌هاي فيلم آمريكا بدست آورد و در جوايز اسكار موسيقي - گرمي- نيز جايزه بهترين ترانه را از آن خود كرد.»

تایتانیک

۲۰نکته جالب در مورد تایتانیک :

۱- کشتي اقيانوس پيماي تايتانيک در دهم اوريل 1912 به اب انداخته شد اما 14 سال پيش از ان در مه 1898 داستاني با "تلاش بيهوده " به چاپ رسيد که در ان ماجراي غرق شدن يک کشتي بريتانيايي به نام "تايتان" (از قهرمانان اساطيري يونان) امده بود که در اقيانوس اطلس با کوهي يخي برخود مي کند در حالي که در اين سفر قايق نجات به تعداد کافي وجود ندارد.

2- تايتانيک تقريبا شصت هزارتن وزن داشت وطولش270 متر بود که از بلندترين اسمان خراش ان زمان که در نيويورک بود بلندتر بود.

3- بهاي بليت بخش ممتاز(فرست کلاس) کشتي تايتانيک 3100 دلار(معادل 12400 دلار امروز) و بهاي بليت درجه سه 32 دلار(1300 دلار امروز) بود.

4- اندلي پس از ترک اسکله يک بار نزديک بود تايتانيک با کشتي "نيويورک" و بار ديگر در بندر ليورپول تصادف کند.

5- تايتانيک حدود 45400 کيلوگرم حمل مي کرد.

6- صاحبان تايتانيک از بابت فراهم کردن امکاناتي هم چون ارايشگاه و حمام ترکي به خود مي باليدند.

7- بيشترين سرعت تايتانيک 23 گره دريايي بود.

8- براي کاهش احتمال غرق شدن شانزده مخزن اب به صورت دربچه هاي اضطراري در اين کشتي تعبيه شده بودکه در برخود با کوه يخ دريچه اسيب ديد.کارشناسان معتعقدند که در صورت سالم ماندن دوازده مخزن احتمال فرو نرفتن وجود داشت.

9- ظرفيت قايقهاي نجات تايتانيک 1178 نفر بود در حالي که مسافران و خدمه مجموعا2243 نفر بودند.

10- نخستين قايق نجات که مي تولنست 65 نفر را نجات دهد موقعي به اب انداخته شد که فقط 28 نفر سوار شده بودند.

11- درمجموعه 1513نفر کشته شدند. 60 درصد از مسافران کابين هاي درجه يک نجات يافتند(199 نفر) در حالي که فقط 25 درصداز درجه سراي ها (174 نفر) جان به در بردند.

12-به منظور کاوش براي يافتن کشتي شکسته جيمزکامرون دوازده کپسول دريايي ساخت و انها را در سرماي شديد وفشار 600 پاسکال اقيانوس رها کرد.

13- بدنه بيروني ماکت اين کشتي که براي فيلم ساخته شده بود 235 درازا داشت که فقط 10 درصد از نمونه واقعي کوچتر بود.

14- جيمز کامرون مکانيزمي را که کمپاني سازنده قايقهاي اوليه در ساخت قرقره ئ محورهاي بالابر نمونه هاي اصلي به کار برده بود پسنديد وان را در مدلهاي بازسازي شده تکرار کرد.

15- صحنه هاي غرق شدن کشتي در مخزن عظيمي به وسعت 8/2 هکتار که انباشته از اب دريا بود(هفده ميليون گالن)گرفته شد.

16-براي طبيعي جلوه کردن صحنه غريق شدن 7 تعدادي از جکها شيبي با زاويه 6 درصد را به صحنه مي دادند.

17-براي نمايش بالا امدن اب در صحنه داخلي پنج ميليون گالن اب تصفيه شده به صحنه پمپ شد.

18-در صحنه فيلمبرداري از صحنه هاي نابودي کشتي سقوط ريلهاي فيلمبرداري روي سر تعدادي از کارگران انها را به اتاق عمل فرستاد.

19-هزينه ساخته کشتي تايتانيک اصلي در سال 1912 5/7

ميليون دلار(سيصد ميليون دلار امروز) شد.

20-در حين فيلبرداري سر و کله خانواده چهار نفري چمدان به دست از اهالي پيتسبورگ در نزديکي کشتي مدل پيدا شد.انها خيال کرده بودند اين يک کشتي واقعي است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 20:34  توسط مریم و نازی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به نام خدا.سلام به شما بازديد كننده عزيز
وبلاگ تازه هاي سينما با آخرين خبرها از سينمای ایران و خارج در خدمت شماست..با آرزوي اوقاتي خوش .

مديران وبلاگ تازه هاي سينما مريم و نازي

نوشته های پیشین
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
خبرهای هالیوود
خبرهای از سینمای ایران
بیوگرافی
گزارش اکران فیلم های روی پرده
مصاحبه
تبریک ها و تسلیت ها
جشنواره
نقدی بر فیلم
عکس
نویسندگان
مریم و نازی
مریم
نازی
پیوندها
طرفداران Nicole Kidman(مریم)
طرفداران فوتبال(نازی)
سایت رسمی بهرام رادان
سایت رسمی سیامک انصاری
سایت رسمی محمد رضا گلزار
سایت رسمی مهران مدیری
سایت رسمی سینمای ما
سایت رسمی سینمای ایران
سایت رسمی خرید فیلم
سایت رسمی هنرپیشه های قدیم و خواننده های ایرانی
سایت رسمی جشنواره فجر
سایت رسمی بازیگران ایرانی
گروه طرفداران گلشیفته فراهانی
شاهکار سینمای ایران گشیفته فراهانی
گشیفته فراهانی
برادران هميشگي گلشيفته فراهاني
دل شیفته
بهرام رادان عاشق عصیان
اندر احوالات بهرام خان رادان
بهرام رادان
نشستگاهی در باره شاه فیلم ایران سنتوری
نوین تصویر
نصف مال فیلم,نصف مال تئاتر
شهر سینما
سینمای ایران و جهان
سینما (سیاوش)
ویلون سیاه
اردشیر ساسانی
استدیو قرمز
دونده_ تخصصي سينماي ايران(بهمن عبداللهي)
دونده تا بی نهايت (محسن طارمی)
طرفداران Nicole Kidman
دایره المعارف اینترنتی ارنا
دکتر علی شریعتی
خواب خوب
سینمای خودمونی
موسسه سينمايي فيلمسازان گروه هفت
داریوش مهرجویی؛سینماگر همیشه استاد
مركز اطلاعات اينترنتي سينما
ذيالوگ هاي ماندگار سينماي ايران
بهرام رادان (پريسا و سارا )
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

*** .... *** ........


irLearn.com

....